#آرامش_غربت_پارت_254

خندیدم و گفتم:

ـ پس بگـــــــــو دردت چیه! اشکالی نداره!

آرمین خندید و یه نگاه دیگه به دختره که از ما دور شده بود انداخت....پس زیاد بدشم نمیومد!!!!

هوا که کاملا تاریک شد تصمیم گرفتیم بریم خونه...همینطور که میرفتم سمت ماشین آرمین سالار بهم گفت:

ـ راستی کلاسات در چه وضعه؟!

من ـ بعد از رفتن هانیه دوباره تشکیل می شه! چون مطمئنم هانیه حوصله یه مشت بچه شیطون و بازیگوش رو نداره!

سالار خندید و گفت:

ـ جدی؟

من ـ باور کن جون داداش!

سالار دوباره خندید و گفت:

ـ باشه ولی آخه یکی به من زنگ زده بود و کلاس می خواست!

با ناراحتی گفتم:

ـ اخه هانیه رو چیکارش کنم؟!


romangram.com | @romangram_com