#آرامش_غربت_پارت_246
خواب از سرم پرید و تازه صدارو شناسایی کردم! مامان هانیه بود! سریع از اتاق پریدم بیرون و رفتم بالای سر هانیه و شروع کردم به صدا کردنش...رگباری هی تکونش می دادم ، وقتی چشاشو باز کرد و خواست فحشم بده با دستم اشاره کردم که چیزی نگه و فقط جواب بده!
نمیدونستم باید به مامانش چی بگم! به خاطر همین کلی هول شده بودم!
هانیه چند ثانیه ساکت بود بعد انگار که بهش برق وصل کرده باشن چشاش شد اندازه نعلبکی و با تعجب گفت:
ـ مامان!؟
گوشامو تیز کرده بودم تا ببینم مامانش از پشت تلفن چی میگه! با هیجان داشتم پوست لبمو می کندم که هانیه با اخم اشاره کرد بس کنم! همیشه از اینکارم بدش میومد!
هرچقدر گوشامو تیز می کردم کمتر می شنیدم که چی می گفت...چهره هانیه فقط بیشتر تو هم می رفت...اما به یه جاییش که رسید چهره اش بی تفاوت شد...
هانیه ـ باشه...می فهمم چی میگی...اشکالی نداره...خداحافظ...
گوشیو قطع کرد و بهم خیره شد...یه پوزخند عصبی زد و گفت:
ـ هه! میگه ببخشید که بهت زنگ نزدم و این حرفا...میبینی؟! فکر کردم می خواد بگه بیا خونه بسه دیگه...اما گفت ، بیشتر پیش بیتا بمون تا آبا از آسیاب بیوفته! دارم فکر می کنم بابای من با بابای تو چه فرقی داره؟ فرقش اینه که بابای من سالمه و اینکارارو می کنه...ولی بابای تو...
لبامو با حرص رو هم فشار دادم...اخمامو تو هم کشیدم و با عصبانیت گفتم:
ـ اون گوشیو بده من...
هانیه با صدای آرومی گفت:
ـ نه بیخیال...بیا بریم صبحونه...
romangram.com | @romangram_com