#آرامش_غربت_پارت_242
آرمین ـ خب دیگه ما رفع زحمت می کنیم!
و سام رو بغل کرد و گفت:
ـ خوشحال شدم دیدمتون!
هانیه ـ همچنین! بازم مزاحم بشید!
با این حرفش لبمو به دندون گرفتم تا نخندم...به سختی تلاش می کردم نزنم زیر خنده ، هانیه سقلمه ای بهم زد...با صورت سرخم به آرمین نگاه کردم که چشماش می خندید ولی فقط یه لبخند رو لبش بود...
تا دم در همراهیش کردیم...هانیه رفت تو آشپزخونه تا سرو سامونی به اونجا بده!
منم موقع رفتن به آرمین گفتم:
ـ پس قرار فردا یادت نره ها...!
آرمین چشمکی زد و گفت:
ـ حواسم هست...لازم نیست قایمکی زنگ بزنی!
با این حرفش دویدن خون زیر پوستم رو کاملا حس کردم و با خجالت سرمو پایین انداختم که آرمین لبخندی زد و گفت:
ـ فردا می بینمت...!
منم لبخندی زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com