#آرامش_غربت_پارت_236
ـ نمیدونم...ولی خیلی بچگونه رفتار کردم...درستش این بود که یه حال و احوال پرسی می کردم...الان چه فکرا که نمیکنه!
هانیه خندید و گفت:
ـ خب دوباره زنگ بزن و دعوتشون کن...این منطقی تره!
لب زیرینمو به دندون گرفتم و با شک یه نگاه به هانیه انداختم و یه نگاه خیـــره و طولانی هم به تلفن....
آب دهنمو قورت دادم و دلو زدم به دریا و باهاش تماس گرفتم..دوباره منشی اش برداشت! و بازم صدای آرمین...
آرمین ـ بله بفرمایید.....
قلبم دوباره شروع کرد به رقصیدن... دستمو مشت کردم و تو دلم به قلبم گفتم" حالتو میگیرم!!!"
من ـ الو سلام آرمین...
آرمین ـ بــه سلام بیتا...! خوبی؟
من ـ خوبم ممنون! تو خوبی؟
آرمین ـ شکر...! چه عجب شما یادی از ما کردی؟
romangram.com | @romangram_com