#آرامش_غربت_پارت_233
آرمین ـ بله بفرمایید؟
چیزی نگفتم...فقط می ترسیدم صدای ضربان قلب لعنتی ام اینقدر بلند باشه که بشنوه!
آرمین ـ الو بفرمایید!
چیزی نگفتم که یهو با شک گفت:
ـ بیتـــــــا...؟
با شنیدن اسم خودم قلبم تو سینه ام لرزید و سریع گوشیو قطع کردم و به چشمای عسلیِ تو عکسش نگاه کردم...
من ـ لعنتی صداتم مثه خودته!
حالا نوبت تشر زدن به قلبم بود:
ـ تو چرا اینطوری شدی؟ باید ببرمت دکتر اینطوری نمیشه....
با استرس تو اتاق قدم می زدم و پوست لبمو می جویدم...و همش یه سوال توی ذهنم تکرار می شد " یعنی آرمین فهمید؟" ای گندت بزنن بیتا...! حالا با خودش چی فکر می کنه؟ وای فکرای بد نکنه!!!
اینقدر هیجان زده و پریشون بودم که وقتی سرمو گرفتم بالا و هانیه رو تو چهارچوب در دیدم از ترس جیغ زدم و هانیه هم که حسابی جا خورده بود تو جاش تکونی خورد و گفت:
ـ درد! چه مرگته؟
دستمو گذاشتم رو قلبم که داشت با هیجان تو سینه ام می کوبید و گفتم:
romangram.com | @romangram_com