#آرامش_غربت_پارت_213
اینقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدیم...هانیه بازومو گرفت و کمکم کرد پیاده شم...
هنوز فکرم مشغول بود ولی به هرسختی بود حرف می زدم تا کسی نفهمه چمه! هیچ وقت کسی نمی دونست چرا اینقدر زیاد از بابام می ترسم! و قرار هم نبود که بدونن!
وقتی رسیدیم خونه از آرمین خداحافظی کردیم و هانیه کمکم کرد برم بالا و کمی خودمو جمع و جور کنم! از خودم بدم اومد من با خودم قرار گذاشته بودم سر این چیزا حالم بد نشه! ولی بازم ترسیدم! بازم قالب تهی کردم...یه سری چیزا تو سرم می چرخید که دوسشون نداشتم! احساسی که بهم دست داده بود باعث شد حالت تهوع بهم دست بده ، خواستم بهش دست ندم ولی نشد!
دستمو گرفتم جلو دهنم و بازومو از تو دستای هانیه بیرون کشیدم و پریدم تو دستشویی و هرچی خورده بودم و نخورده بودم بالا آوردم! معده ام به سوزش افتاده بود...فقط زیر لب داشتم فرهاد رو نفرین می کردم! مرتیکه عوضی مگه ما چیکارش کرده بودیم که باید اینطوری کنه؟
خدا میدونه چقدر سعی کردم با بابام ، با اعتیادش ، با بدرفتاریاش، با نعره هاش، با نفرتی که به من داشت کنار بیام! به قدری سخت بود که شکستنمو حس می کردم...با هر ضربه ای که بهم می زد می شکستم...مگه من چی کم داشتم از بقیه؟ نفرت بابام رو درک نمی کنم! من از جنس شیواشَم...! من دختر همونیَم که می پرسیتدش!
تو این فکرا بودم که یه جمله تو ذهنم تکرار شد " دختری که مرگ مادرشو رقم زد!"...
اینقدر فشار بهم وارد شده بود عق می زدم! گریه کردن فراموشم شده بود!! همش بغض بود که قورت می دادم! انگار یه عادت بود! قورت دادن...
ولی مگه من مقصر مرگش بودم؟! چرا بابام منو مقصر می دونه؟ شاید تقصیرات مامان رو پشت به دنیا اومدن من قایم می کنه!
سرم داشت گیج می رفت از این همه سوالای بی جواب و فکرای بی خود! می دونستم یه عقده ی خیلی بزرگ رو قلبم دارم که همیشه حسش می کنم و نادیده گرفتنش غیرممکنه!
با تقه ای که به در دستشویی خورد سرمو بالا گرفتم و دهنمو پاک کردم! بلند شدم و یه آبی به صورتم زدم که صدای هانیه در اومد:
ـ حالت خوبه بیتا؟ چیزیت نیست؟!
سرم گیج میرفت و احساس ضعف داشتم ولی به اجبار صدامو صاف کردم و خیلی عادی گفتم:
ـ خوبم عزیزم! الان میام...
romangram.com | @romangram_com