#آرامش_غربت_پارت_209
نگاهی کردم و دیدم اگه قلاب بگیره راحت میرم بالا...ولی اونوقت اوردن آرمین سخت میشه...ولی قبول کردم و آرمین قلاب گرفت...نگاهی به چشمای مطمئنش کردم و رفتم بالا...لبه پنجره رو گرفتم...باز بود! یعنی اون لحظه دنیارو بهم دادن بس که خوشحال شدم!!! خودمو کشیدم از لبه پنچره بالا و خزیدم تو...جلوم شلوغ بود، گلدونارو کنار زدم و وارد شدم...یکم لب پنجره رو پاکسازی کردم و از پنجره خم شدم...دستمو برای آرمین دراز کردم و اونم با یه پرش دستمو گرفت که خدا رحمم کرد نزدیک بود از پنجره کش بیام پرت شم پایین که پایین تنه ام رو تکیه دادم به لبه پنجره و آرمین رو کشیدم بالا...دستم داشت کنده می شد ولی موفق شدیم...موقعی که آرمین داشت میومد بالا حسابی نزدیکم شده بود عقب هم میومدم جفتمون میوفتادیم...یکم از نزدیکی بیش از حدمون خجالت زده شده بودم...آرمین هم مجبور شد با یه حرکت خودشو بکشه دیگه قشنگ اومد تو حلق من!!!!! سرمو انداختم پایین و وقتی دیدم جاگیر شد قشنگ اون لبه پنجره رفتم عقب و دستشو ول کردم و ازش فاصله گرفتم...
پشت مانتومو تکوندم آرمین هم به تقلید از من همینکارو کرد....به محض اینکه پامو از آشپزخونه بیرون گذاشتم دیدم زری رو مبل خوابیده! به آرمین هم اشاره کردم که حواسش باشه!
ولی آرمین مچ دستمو گرفت و خیلی با احتیاط باهم از پله ها بالا رفتیم...حالا به شک افتاده بودم که تو کدوم اتاقه!
با اشاره از آرمین پرسیدم کجا رو بگردیم! اشاره کرد که من دو اتاق جلویی رو می گردم اونم تو دستشویی و یه اتاق دیگه رو...
سرمو براش تکون دادم و رفتم سمت اتاقا...تو هیچ کدوم نبود...درِ یکیشون قفل بود...در اتاق مازیار قفل بود...خواستم در بزنم که احساس کردم دستشویی دارم!
با زمزمه به آرمین گفتم:
ـ آرمین! من دستشویی دارم!
آرمین ـ خب مگه تو خونه نرفتی؟!
من ـ اون مالِ خونه بود!
آرمین سعی می کرد اخم کنه ولی خنده اش گرفت و گفت:
ـ برو ولی سر و صدا نکن!
باشه ی زیر لبی گفتم و رفتم دستشویی...
آخیـــــــــش چشام باز شد اصلا!
romangram.com | @romangram_com