#آرامش_غربت_پارت_207

آرمین سرشو تکون داد و باهم رفتیم تو ماشین... بعد از ده دقیقه رسیدیم...آرمین یکم دور تر از اونجا پارک کرد...نوک انگشتام یخ کرده بود و به طور واضحی داشتم می لرزیدم که آرمین دستامو گرفت و گفت:

ـ مگه میخوایم چیکار کنیم بابا؟! نترس...

من ـ وای...باشه!

برخلاف تصورم این بار دستمو ول نکرد و باهم وارد کوچه شدیم! اگه می تونستم می رفتم بغل آرمین قایم می شدم و بیرونم نمیومدم...

وقتی وارد کوچه شدیم اینقدر سر به هوا بودم که داشتم می رفتم آرمینم به محض اینکه فرهادو دید، بازومو گرفت و کشید سمت خودش و با اخم نگام کرد و زمزمه وار گفت:

ـ تا وقتی که نگفتم جایی نمی ری! پشت سر من حرکت می کنی! فهمیدی؟

مثه بچه ها اطاعت کردم و سرمو تکون دادم...بازومو ول کرد و حرکت کردیم...آب دهنمو قورت دادم و پشت سر آرمین حرکت می کردم...فهمیدم می خواد از دره پشتی بره...ولی بازم در هر صورت از جلوی فرهاد رد می شدیم...موهامو کامل کردم تو تا نبینتم...بغل آرمین وایسادم آرمینم دستمو گرفت و خیلی عادی از جلوی فرهاد رد شدیم...آرمین بیشتر تو دید بود به خاطر همین فرهاد منو نشناخت...حتی نگاهشم نکردم سرم فقط پایین بود...ولی نگاهشو رو خودمو آرمین حس می کردم و موهای نداشته ی تنم از ترس سیخ می شد!

با هر بد بختی بود وارد کوچه پشتی شدیم...فرهاد فقط نگامون کرد و چون نشناخت پیگیر نشد...

من و آرمین با سرعت وارد کوچه پشتی شدیم و بعد خواستیم خونه رو دور بزنیم که یه لحظه با دیدن یه نفر که به دیوار تکیه زده بود و سیگار می کشید قلبم ریخت و دستمو گذاشتم رو سینه آرمین و به عقب هولش دادم و دوباره برگشتیم وسط کوچه...بین فرهاد و اون یارو گیر کرده بودیم...یه حسی بهم می گفت...می گفت بابامه...استایل بدنش ، فرم سیگار دست گرفتنش...نیم رخ صورتش...هرچند تاریک بود اما...

به شک افتادم...خواستم برم که ارمین گوشه مانتومو گرفت و اشاره کرد که کجا؟!

زمزمه کردم:

ـ آرمین ممکنه بابام باشه! بذار برم نگاه کنم...

آرمین چشاش گرد شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com