#آرامش_غربت_پارت_205

باهم رفتیم بالا...آرمین زنگ زد از بیرون برامون پیتزا اوردن...

چون هیچ کدوم حوصله آشپزی نداشتیم...

بعد از اینکه شاممونو خوردیم آرمین پیشنهاد کرد من یکم برم بخوابم!

اما من با سماجت پیشنهادشو رد کردم! مگه با این مشغله ذهنی می شه خوابید؟

تا سر ساعت 1 صبر کردیم...من مثه مرغ هی اینور اونور می رفتم و خلاصه حسابی آشفته بودم...آرمین هم از این آشفتگی من کلافه شد و گفت:

ـ میشه دو دقیقه یه جا بشینی؟

سرمو انداختم پایین و نشستم! ولی اینبار پاهامو تکون می دادم که آرمین پـــوفی کرد و چیزی نگفت...چی می تونست بگه؟! وقتی ساعت یک شد، گوشیم شروع کرد به آلارم دادن...

یهو از جام پریدم و گفتم:

ـ بدو بریم!

آرمین خندید و گفت:

ـ با این وضع تو عمراً...اول باید یکم سعی کنی آروم باشی!

دستامو تکونی دادم و گفتم:

ـ من آرومم...


romangram.com | @romangram_com