#آرامش_غربت_پارت_197
فریبا جون ـ هیچی...البته فعلا! چرا مانتو و شالتونو در نمیارید؟ برید تو اتاق لباساتونو عوض کنید...
خواستم جواب بدم که صدای زنگ بلند شد...تهِ دلم خوشحال شدم از اینکه ممکن بود آرمین باشه...ولی با شنیدن یه صدای آشنا سکته ناقص رو رد کردم:
ـ سلام خواهر خوبی؟!
فریبا جون از عمد بلند گفت:
ـ بـــــه زری جون، از این ورا؟!
با وحشت سام رو بغل کردم و به هانیه اشاره کردم که بریم طبقه بالا! فریبا جون رو از پنجره میدیدم که داره رو بوسی میکنه و لفتش میده! بچه رو دادم به هانیه و فرستادمشون بالا! خودمم سریع شربتارو بردم تو آشپزخونه و خالی کردم تو سینک...تا خواستم بیام برم بالا صدای قدمارو شنیدم که دیگه وارد خونه شدن...چشامو بستم و زیر لب زمزمه کردم " لعنتی!"
قلبم از هیجان تند تند می زد و دستام یخ کرده بود...رفتم زیر اپن آشپزخونه قایم شدم...جایی که کابینتا بود...خداروشکر جا می شدم...تنها چیزی که تو اون فضای تنگ می شنیدم صدای ضربان شدید قلبم بود که صداش گوشمو پر کرده بود...
با حرص خواستم تکونی بخورم که سرم آروم خورد به کابینت...خداروشکر ضربه آروم بود و صدایی ایجاد نکرد...
صدای زری استرسم رو دو برابر می کرد...دستام از شدت ترس سِر شده بودن...
زری ـ راستی مهمون داری؟!
می تونستم از اینجا هم صورت رنگ پریده فریبا جون رو تجسم کنم...همین کارو خراب تر می کرد و زری رو مشکوک تر...
قلبم دیگه داشت میومد تو شرتم ، نفسمم گرفته بود تو اون فضای تنگ...البته جلوم رو می تونستم ببینم ، کابینت نبود زیر اپن بود که یه جای خالی داشت و جلوش سطل آشغال بود که خداروشکر سطل آشغاله خالی بود...منم دقیقا اون پشت خودمو جا کرده بودم...کسی هم نمی تونست منو ببینه...! خدا اون یارویی رو که همچین چیزی ساخته خیر بده!
نفس تنگی گرفته بودم و گرمم شده بود حسابی...دیگه هیچ صدایی نمیومد...وسوسه شدم که بیام بیرون که یهو یه جفت پا روبه روم دیدم...به معنای واقعی رنگم پرید و قلبم برای یه ثانیه وایساد...و دوباره شروع کرد به ضربان زدن....شقیقه ام هم ضربان می زد...عرق سردی رو ، روی پوستم حس می کردم...فقط برای چند ثانیه نفسمو حبس کردم که یهو جسمی محکم پرت شد تو سطل آشغال! از ترس چشامو محکم بستم....اون پاها از جلوم دور شدن...نفسمو بی صدا به بیرون هدایت کردم...دستامو مشت کردم و خدا خدا می کردم که زودتر بره...فریبا جون مدام حرف می زد ولی دریغ از فهمیدن یه کلمه اش! با این حال یه نجواهایی رو می شنیدم که یهو از بالا صدای گریه ی سام در اومد....قلبم دوباره ریخت...
romangram.com | @romangram_com