#آرامش_غربت_پارت_195

زنگ زدم و فریبا جون درو باز کرد...با لبخند سلام علیک کردم باهاش بعد از بغل کردنم و چلوندن حسابیم ، رفت سمت هانیه!

من ـ ایشون همون دوستمه که کلی ازش تعریف کردم! هانیه جان...

هانیه لبخندی به فریبا جون زد و فریبا جون گفت:

ـ منم فریبا هستم، خوشحالم از اینکه اینجا می بینمت!

اونو هم بغلش کرد و رفتیم تو...نگاهی به باغچه کوچولویی که تو حیاط بود کردم و کلی نفس عمیق کشیدم و بوی خوب گلای رز رو تو ریه هام کشیدم...چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود...به محض اینکه رفتم تو سام رو دیدم که بدو بدو میومد سمت من! زانو زدم و دستامو باز کردم که سام خودشو پرت کرد تو بغلم...دلم ضعف رفت براش...سرشو تو بغلم نگه داشتم و چشامو بستم...بوی خیلی خوبی می داد...سرشو بوسیدم و یکم از خودم جداش کردم ، بلند شدم و سام رو هم بغل کردم و رفتم جلو تر...

نگامو دو تا دور سالن چرخوندم و گفتم:

ـ پس مازیار کو؟

فریبا جون ـ سرکاره! نیم ساعت دیگه میاد...

من ـ اووه...یعنی تا ساعت 5 فقط مغازه اس؟

فریبا جون ـ اره! ولی پول خوبی بهش میدن...

من ـ خب خداروشکر! اونم بیکار نیست...ولی من یه مدتیه بیکار شدم!

فریبا جون ـ چرا؟

من ـ اخه بچه های این ترمم دیگه رفتن ، باید دوباره تبلیغات کنم...چون محلمو عوض کردم دیگه نمیان...


romangram.com | @romangram_com