#آرامش_غربت_پارت_179

دیگه خبری از یکی دوتا دونه اشک نبود! سیل اشک بود که از رو صورت هانیه روی بدن من می چکید...گریه ام گرفت ، بغض به گلوم چنگ زد، با شدت هانیه رو برگردوندم و تو چشمای خیس مشکی اش زل زدم و گفتم:

ـ چیکار کرد؟! هانیه؟ ما میتونیم شکایت کنیم!

هانیه ـ با کدوم مدرک؟!

راست می گفت! با کدوم مدرک؟

سر هانیه رو گرفتم و هانیه هم اومد تو بغلم...دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:

ـ بعدا تعریف می کنم...الان حوصله ندارم! می رم حموم...

با نگرانی به صورت معصومش که از اشک خیس شده بود نگاه کردم و با لبخند اطمینان بخشی گفتم:

ـ برو ! تا تو بیای منم برات چایی می ریزم!

هانیه میون گریه خنده ای کرد و گفت:

ـ هه! دیگه وقتشه شوورت بدم!

خندیدم و هانیه راهی حموم شد! منم رفتم آشپزخونه...حرفای هانیه توی مغزم رژه می رفتن و تمام فکر و تمرکزمو در بر گرفته بودن و مانع از دقتم می شدن! به طوری که موقع چایی ریختن حواسم نبود و رو دست خودم آب جوش ریختم!

جیغ خفیفی زدم و زود دستمو کنار کشیدم و گرفتم زیر شیر آب! خیلی می سوخت! خداروشکر که چیزیش نشد...لبمو به دندون گرفتم تا کمی از دردم کاسته بشه ، بعد از چند دقیقه هانیه با حوله حموم اومد تو آشپزخونه و با یه قیافه ی بامزه ای گفت:

ـ چی شدی؟!


romangram.com | @romangram_com