#آنتی_عشق_پارت_154
_ خودش که بيدار شده هيچ ، منم بيدار کرده ميگه پاشو برو تو خيابونا بگرد ببين هامين کجا رفته ...
سرزنش وار به مامان نگاه کردم ، نتونستم جلوي خودمو بگيرم و با حرص گفتم :
_ مامان من 27 سالمه ، يعني چي اينکارا ؟!
نميدونم حرصم از نگراني الانش بود يا همه ي کاراش از جمله بساطي که ديشب برام چيده بود دست به دست هم داده بود تا اينقدر از کاراي مامان حرصم بگيره . يه جوري رفتار ميکرد انگار من يه بچه مدرسه ايم ! با دلخوري نونا رو گذاشتم رو ميز غذاخوري و بي حرف ديگه اي راه پله رو در پيش گرفتم . صداي مامان و شنيدم که با ناراحتي صدام ميزد :
_ هامين! ...
بي اعتنا بهش راه خودمو رفتم . بابا وسط پله ها از حرکت ايستاده بود و نگاهمون ميکرد . قبل از اينکه وارد اتاقم بشم و در و ببندم صداي مامان و شنيدم که با گريه به بابا ميگفت :
_ مگه من چي گفتم که اينطوري کرد ؟!
و صداي بابا که براي دلداري دادنش ميگفت :
_ چيزي نگفت که عزيزم ...
صبر نکردم که همه ي حرفاي بابا رو بشنوم و در اتاقم و بستم . خودمو رو تخت انداختم و چشمام و رو هم گذاشتم . چند لحظه بيشتر نگذشته بود که صداي در بلند شد . دستمو از رو پيشونيم برداشتم و به اون سمت نگاه کردم ، بابا با لبخند وارد شد و روي مبل کنار پنجره نشست . بي حرف نگاهش کردم و منتظر شدم حرفشو بزنه . با لبخند خونسردش گفت :
_ تو خيلي وقته اينجا نبودي ، مامانت عادتشه ...زود نگران ميشه ....مادره ديگه ...
بدون اينکه تکوني به خودم بدم گفتم :
romangram.com | @romangram_com