#آنتی_عشق_پارت_137
به خودم اطمينان دادم مهراب پسر خوبيه... و اروم وارد خونه شدم.
مهراب کليد برق و زد . خونه فجيع بهم ريخته بود. مهراب هم لي لي کنان وارد خونه اش شد و روي يه کاناپه ي قهوه اي نشست.
منم زل زده بودم به کل نقشه ي خونه. يه هال مربعي کوچيک و يه راهرو که تهش به دو تا در ختم ميشد. يه قدم بيشتر جلو اومدم... درست ضلع شمالي خونه اشپزخونه بود و نور هال از پنجره ي اشپزخونه تامين ميشد.چه خونه ي جمع وجوري...اما تاچشم کار ميکرد لباس و تي شرت و شلوار و جزوه روي زمين ريخته بود.
مهراب تمام مدت ساکت بود. منم هنوز جلوي در ايستاده بودم.
سنگيني نگاهشوحس کردم.
بهش خيره شدم. صورتش عرق کرده بود. اروم پرسيد:چطوره؟
-نقلي وجمع وجور.... با کمي مکث پرسيدم: طوري شده؟
مهراب پيشونيشو ماليد وگفت: نميدونم چرا اينقدر زانوم درد ميکنه...حس ميکنم دارم فلج ميشم...
اخ اصلا حواسم نبود که بايد مسکن هاشو بهش بدم. کامل وارد خونه شدم وبه اشپزخونه رفتم... ياعلي... اينجا که کاملا شده بود سطل اشغالي...اين پسر هرچي بر ميداشت اصلا قصد اينکه سرجاش برگردونه نداشت...هه...عين خودم...مرسي تفاهم!
در يخچال و باز کردم.... فدات شم..اين که توش هيشکي نيست. حتي يه بطري اب خنک...
ليوان و از شير اب پر کردم و با قرصاش برگشتم پيشش...سرشو به پشتي کاناپه تکيه داده بود و پاي شکسته اشو روي ميز جلوش گذاشته بود. مطمئنم اگه من نبودم سمفوني اه و ناله راه مينداخت.
قرص و ليوان اب و دادم دستش... وقتي خورد.
اروم گفت: خسته شدي از ديشب تا حالا... به خاطر همه چي ممنون...
romangram.com | @romangram_com