#آنتی_عشق_پارت_129
بالاخره يکي به نجاتم اومد . ارمين فوري گفت:
_ مامان بهتر نيست اين بحثا باشه براي بعد...
مامان نسبتا کوتاه اومد... اما اخم وتخم کرده بود.
ديگه مطمئن شدم که انگار هيچ کس نظر من براش مهم نيست ، همه داشتن با همديگه حرف ميزنن . مامان داشت آذين و راضي ميکرد که از کادوهاش دل بکنه و بده به ميشا...اما آذين مخالفت ميکرد ...من فقط مثل يه آدم مسخ شده نگاشون ميکردم . مامان بين حرفاش مدام ميگفت کاش ميشا هم الان اينجا بود و جاش خيلي خاليه و ....
اينطور که مامان ميگفت ظاهرا هيچ چيز به اون سادگي اي که من فکر ميکردم نبود . پس ميشا هم اين وسط احساساتش درگير شده بود . آخه ميشا چطور ممکنه نديده و نشناخته بهم احساسي داشته باشه ؟! همش تقصير مامانه ، اگه مامان سرخود اونو عروس خودش معرفي نميکرد دليلي نداشت که اون عاشقم بشه .
تا وقتي همه رفتن من ديگه تقريبا فقط شنونده بودم . هنوز از بهت در نيومده بودم . بالاخره مامان و آذين و فرناز به توافق رسيدن که نصف کادوها ي آذين و نصف کادوهاي فرناز و بدن به ميشا. از طرف من ! اما من که اونا رو براي ميشا نخريده بودم !
آخر شب وقتي همه رفتن بالاخره رو کردم به مامان و با دلخوري گفتم :
_ کار درستي نکردي مامان ...حقش نبود هنوز از راه نرسيده منو تو همچين هچلي بندازي ...
مامان بهم لبخند زد و گفت :
_ هچل چيه عزيزم ....صبر کن ميشا رو ببيني بعد نظر بده ...
اي خدا .... چرا مامان زبون منو نميفهميد ، کلافه از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم . حيف که دلم نميخواست هنوز نرسيده مامانو دلخور کنم.
وگرنه يه دعواي درست و حسابي راه مينداختم.
romangram.com | @romangram_com