#آنیوتا_پارت_112
درحالیکه می دویدند ، دختر فریاد می زد :
- چه رعدی ! چه رعدی ! درست مثل گلوله های " کاتیوشا " هستند ، انگار ابرها را شخم می کنند !
غرش آتشبار انگار بالای سرشان طنین افکن می شد . بعد وزش شدید باد شروع شد . قطره های سنگینی روی اسفالت می افتاد .
دختر مچنتی را وارد دروازه گنبدی خانه ای کرد .
مچنتی درحالیکه بارانی اش را درمی آورد و آن را روی دختر می انداخت گفت :
- از دست همچین بمبارانی نمی شود در رفت ، بیا خودت را مستتر کن !
در حقیقت وقتی که باران شروع به باریدن کرد ناگهان هوا سرد شد . وزش باد قطره های اب را وارد راهرو می کرد و هوا مرطوب و سرد و ناراحت کننده شده بود .
- مادر جان ، به این می گویند باران ! اب دارد مثل سیل در امتداد پیاده روها می اید .
مچنتی سعی کرد بارانی را دور تن آنیوتا بپیچد ولی دختر در مقام اعتراض گفت :
- خودتان چی ؟ شما یک پیراهن نظامی به تن دارید ... نه ، اینطور نمی شود !
انیوتا بارانی را باز کرد و آن را روی خودش و مچنتی انداخت .
حالا آنها درحالیکه بهم چسبیده بودند در کنار هم ایستاده بودند .
romangram.com | @romangram_com