#آنالی
#آنالی_پارت_95
سری به نشونه تاسف براش تکون دادم و گفتم:
ارتا مثل برادر منه شایان، اینقدر بد بین نباش..
اشکان: بهنام چی؟
یکهو حس کردم، ارسن جلوم ایستاده، نمیدونم چرا ولی تمام قدو قواره، قیافه و صدای شایان، ارسن شده بود.. اختیارمو از دست دادم، حس کردم ارسن برگشته، خودمو پرت کردم تو بقلش، اصلا برام مهم نبود که یه نامحرمه.. این جمله از ارسن فقط تو سرم اکو میشد:
کاش هیچ وقت نمیومدی پیشم.. پیشم..
آروم دم گوشش زمزمه کردم:
دلم برات تنگ شده بود ارسن..
با شدت پسم زد.. چشمامو باز کردم و تازه متوجه گندی که زده بودم شدم.. شایان با حیرت و ناباوری گفت:
ارسن؟ من.. بهنام.. ارسن.. انالی چندتا؟
لب گزیدمو سریع دست شایان رو گرفتم، درسته دوستش نداشتم اما اون پسر الان به ارامش نیاز داشت.. گفتم:
شایان، یادته اون رور توی رستوران یه نفر بهم زنگ زد و من گفتم که ساره ام؟ اونروز اون بهنام بود، تازه فک کنم گفتم که من کسی به اسم بهنام نمیشناسم!.. ماجرای ارسن هم به خیلی سال قبله... تقریبا سه چار سال پیش..
شایان: نکنه الان با منی چون من شبیه ارسنم؟
_ نه، هیچ کس شبیه هیچکس نیست.. اما تو.. دستشو گذاشتم رو قلبم و ادامه دادم:
اگه این قلب الان داره تند تند میزنه.. فقط به خاطر عشق توئه..
بی حرف بهم خیره مونده بودیم، بغض کرده بودم، شاید اگه میموندم گریم میگرفت.. نمیخواستم شایان گریه کردنمو ببینه.. حس کردم وقت رفتنه.. سرمو سمت گوشش بردم و اروم زمزمه کردم:
دوستت دارم...
و دستامو رها کردم و سریع کفشامو پوشدم و دوییدم ، به ارمان و شمیم که با تعجب نظاره گر من بودند تنها لبخندی زدم و سریع از اپارتمان بیرون زدم.. همینطوری تو کوچه پس کوچه های اقدسیه و شهرک غرب میپلکیدم.. کاش عاشقم نبودی شایان..
***********
"شایان"
وارد مطب هیراد شدم و بعد از هماهنگی با منشی رفتم تو اتاقش.. نشستم رو صندلی و به صندلی مقابلم که یه روز انالی روش نشسته بود ، نگاهی انداختم.. هیراد وارد اتاق شد و بعد از سلام و علیک و خوش و بش کردن رفت سر اصل مطلب:
شایان ، اونکه عاشقت شده تو چرا ولش نمیکنی؟
قلبم ایستاد، اب دهنمو قورت دادم و گفتم:
چی؟
هیراد: چرا تمومش نمیکنی شایان؟ فکر کنم دیگه وقتشه..
ضربان قلبم تند و تند تر میشد. رو به هیراد گفتم:
اما..
هیراد: نکنه توهم...
romangram.com | @romangraam