#آنالی
#آنالی_پارت_92
مادرم با دیدن شایان، گفت:
دکتر دخترم هستن..
جناب سرگرد سری تکون دادو رو به من گفت:
خانم شما ازادین، بفرمایین..
با پررویی نگاهی به سرگرد انداختم و گفتم:
مگه بازداشت بودم؟ تازه من که کاری نکرده بودم یه سوء تفاهم ساده بود جناب سروان..
_سرگرد..
لبخند پیروزانه ای زدمو با تاکید گفتم:
بله جناب سروان..
و سریع رفتم بیرون که بقیه هم پشت سرم اومدن، مامان اومد سمتم و شروع کرد به غر زدن و سرزنش کردن:
ای خدا، الشن بیمارستانه، تو کلانتری.. من چه غلطی کنم؟! یه روز مرخصی گرفتما..
آرمان رو به مادرم گفت:
خانم رازقی بفرمایید با ماشین من بریم بیمارستان.
مامان: نه ممنونم، با آژانس میریم..
آرمان: اخه چه کاریه خانم رازقی؟ شما که قراره برین بیمارستان، منم که قراره برم بیمارستان..
مامانم سرس تکون دادو تشکری کرد و دست منو گرفت و برد سمت ماشین ارمان! به شایان که مظلوم به ماشینش تکیه داده بود، نگاهی انداختم ناخودآگاه یه بوس براش فرستادم که دستپاچه شد و سریع نشست تو ماشینش.. بی جنبه! خلاصه من و مامانم با آرمان اومدیم بیمارستان و اشکان با ماشینش.. رفتیم بالا که آرتا رو دیدم... لبخندی به روم زد و گفت:
دیر کردی!
_ کلانتری بودم..
مامان با ارنجش محکم به پهلوم زدو گفت:
حتما باید به همه بگی! واست افتخاره که تو کلانتری بودی؟ پرونده دارم شدی..
آرتا خندید و منم متقابلا خندیدم که مامانم رفت تو ایستگاه پرستاری و مشغول شد..
شایان اومد سمتمون که آرتا سریع گفت:
باید بعدا بهم بگیا..
سری تکون دادم و به سمت دخترا حرکت کردم..
تارا: سلام آنالی جون.
_ سلام عزیزم.
شمیم: نکبت کجا بودین؟
romangram.com | @romangraam