#آنالی
#آنالی_پارت_86

من برم یارتو صدا کنم..

سری تکون دادم، خودمم دوست داشتم شایان رو ببینم.. شایان سریع اومد تو و گفت:

وای آنالی نصف جونمون کردی!

من همینطوری به صورتش خیره شدم، یهو دلم براش سوخت، این اولین باری بود که حس ترحمم فوران میکرد، واقعا حی کردم مریضم این حالات روانی من اصلا درست نبود! شایان حرف میزد ولی من اصلا توجهی خرجش نمیکردم، خیره بودم بهش و حالم بیشتر از خودم بهم میخورد، چشمامو بستن و تو دلم گفتم:

خدایا... منو ببخش!

.

.

یه هفته از اون روز میگذره، بالاخره الشن بهوش اومد، منم فکر کنم به خاطر این غیبتام از دانشگاه اخراج بشم! فهمیدم که اونروز ایهان منو میرسونه بیمارستان و ادعا میکنه منو بی حال تو پارک پیدا کرده، پسره واقعا خوبیه، ۲۱ سالشه و داره دندان پزشکی میخونه، یعنی حالم از هرچی رشته پزشکی و دندان پزشکیه بهم میخوره، والا هر کی دورو بر ماهست پزشکه! ولی خدایی چجوری هر چهار نفر خونوادشون پزشکن! الان منتظرم حال الشن بهتر شه و پوستشو بکنم.. خندم گرفت، الان در حال حاضر برای اولین بار در طی این چند روز میخوام استراحت کنم، رفتم رو تختم دراز کشیدم که با صدای اس ام اس گوشیم، برداشتم و پیامی اکه از طرف اشکان بود رو خوندم:

"سلام، بیا پایین بریم بیرون یکم دور بزنیم!"

به شانس گندم لعنت فرستادم، چشمام برای خودمم شور بود، دو دقیقه فقط خواستم دراز بکشم استراحت کنما! یه شلوار لی روشن با یه بارونی مشکی پوشیدم و شال بافت مشکی رنگم رو هم سرم کردم، یه رژ قهوه ای مدادی زدم و به ارایشم پایان دادم، واقعیت این بود الان اصلا حوصله این نقاشی کردنا رو نداشتم! کیف و موبایلمو برداشتم و رو به مامان گفتم:

مامان دارم میرم پیش شمیم، بعدم میریم پیش الشن..

مامان سری تکون دادو گفت: باشه.

_ خداحافظ.

مامان: فعلا..

دم در چکمه های بلند مشکیم رو پام کردم و از پله ها پایین رفتم و از خونه خارج شدم و سوار ماشین شایان شدم.

_سلام

شایان: سلام خانوم.. حال شما؟

_خوبم..

شایان: خدارو شکر..

_ کجا میخوایم بریم؟

شایان:اوومم.. نظر توچیه؟

با تعجب گفتم:

یعنی چی شایان! منو آوردی پایین بعد میگی نمیدونم کجا بریم؟!

شایان: خا حالا، چرا عصبانی میشی؟

_ کجا عصبانی شدم، اصلا میدونی چیه باید بریم کورس.

شایان : او او، کورس؟

سری تکون دادمو گفتم:


romangram.com | @romangraam