#آنالی
#آنالی_پارت_82

ترو خدا بذارید برم خانم! اشتباهی اومدم.

اخمی کردمو گفتم:

فکر میکنی چهرو تو از ذهن من پاک میشه؟ تو مقصر رو تخت بودن خواهر منی! اصلا اون با تو اونجا چیکار میکرد؟!

پسر که فهمیده بود لو رفته گفت:

خانم الان میان میبینن بذار برم بعدا میگم.

به سنش نمیخورد زیر بیست باشه، قیافش بچه میزد ولی.. الشن با پنج شیش سال بزرگتر از خودش دوست شده بود؟! تعجبی نداشت، من هم با پنج شیش سال بزرگتر از خودم... ادامه ای برای جملش نداشتم و فقط میدونستم که من دوست دختر اشکان نبودم. با استرس به من که خیره چشماش بودم نگاه میکرد، رو بهش با تندی گفتم:

ببین اقا پسر، اسمت چی بود؟

پسر: آیهان.

سری تکون دادمو گفتم:

اهان.. اقای ایهان با من راحت باش، فکر نکن از این که خواهرم روی تخته خوشحالم چون من جزو اون دسته از ادمام که اصلا غمشون رو بروز نمیدن، الان پرستار میاد و میگه برم بیرون و احتمالا تورو هم به جرم دست دا‌شتن تو تصادف خواهرم میبرن بازداشتگاه، من اینو نمیخوام پسر خوب، تو هم نمیخوای.. پس نتیجه میگیریم که شما اروم و بی سرو صدا میری از این اتاق بیرونو میری تو پارک جلوی بیمارستان و اونجا منتظر مت میمونی تا بیام و تکلیفتو باهات روشن کنم، فامیلیت چیه؟

آیهان: رضایی..

سری تکون دادمو گفتم:

خب من الان اسمو فامیلتم میدونم، پس برام کاری نداره اگه جیم زدی و منو گذاشتی سر کار بتونی راس راس برای خودت راه بری. گرفتی؟؟

آیهان سری تکون دادو گفت:

الان میتونم برم همونجا، دستمو ول میکنین؟

سری تکون دادمو دستشو ول کردم و اجازه خروج رو براش صادر کردم. بعد اینکه مطمئن شدم در رفته، منم لباسا رو در اوردم و بعد از پوشیدن کامل لباسام کیفم رو برداشتم و همونطور که به سمت در خروجی میرفتم، ارتا یکهو جلوم نمایان شد، رو بهم گفت:

کجا میری؟

_ میرم تا یه جایی کار دارم..

سری تکون دادو گفت: کجا؟

_ داروخونه!

آرتا: اینجا هم داروخونه داره.

_ اینجا اون چیزی که من میخوامو نداره.

آرتا: چی میخوای؟

با عصبانیت نگاهی بهش انداختمو گفتم:

آرتا گیریا.. یه چیز دخترونس!

آهانی گفت و ادامه داد:

باشه برو فقط زود برگرد...


romangram.com | @romangraam