#آنالی
#آنالی_پارت_50
شایان:چی؟
_ یعنی میخوای که نری؟
شایان:یعنی نرم؟
_ آره، نکنه بخاطر تارا داری میری؟
شایان:
نه نه اخه تارا به من چه ربطی داره؟!
_ اصلا برو ایشالله باهم خوشبخت بشین!
شایان:چی!
- خدافظ.
و سریع گوشی رو قطع کردمو هنگیده نگاهی به قامت خودم تو ایینه انداختم که یهو مغزم ارور دادو درک کردم! ای وای چرا چرتو پرت گفتم؟! یهو دوباره زنگ گوشیم به صدا در اومد، لب گزیدم و به صفحه نمایش گوشیم که حالا عکس من و شایان روش خودنمایی میکرد نگاه کردم، روم نمیشد جوابشو بدم ولی یاد اون جمله شایان افتادم: "همیشه سعی کن به تلفنت جواب بدی، چون اون طرف مقابل حتما کار مهمی باهات داره و نگرانت میشه."
جواب دادم:
_ بله؟
شایان: انالی بیا پایین..
_ چی؟
شایان:بیا تو کوچتونم.
_ وا اینجا چیکار میکنی، مگه نرفتی؟
شایان:بقیه رفتن ولی من نرفتم!
یهو قلبم شروع کرد به لرزیدن، چی نرفت!
_ اخه چرا؟
شایان:بیا پایین بهت میگم.
_ باشه، فعلا
گوشیمو قطع کردمو مثل جت حاضر شدم، یه مانتوی لی با یه شلوار برمودای لی پوشیدم و شال و کفش و کیف سفیدمو هم پوشیدمو اماده شدم و یه رژ صورتی پررنگ زدم و خط چشم نازک و باریک و ریمل حجم دهنده، نمیدونم چرا اینقدر خوشحال بودم، سریع وسالمو گرفتم و رفتم پایین، شایان رو دیدم که ماشینش تکیه داده بود و داشت با تلفن حرف میزد، یهو ایستادم، شاید داره با راحیل حرف میزنه و شاید هم راحیل دوست نداشته باشه منو شایان باهم.. شاید اشلا راحیلی وجود نداشته باشه و اشکان دروغ گفته باشه! شونه ای بالا انداختم و گفتم اصلا به من چه و خواستم برگردم که شایان صدام کرد بهش نگاه کردم که گفت:
بیا دیگه کجا میری؟
صداش غمگین بود، شاید با راحیل دعوا کرده، سعی کردم لبخند بزنم، رفتم پیشش و سلام کردم که جوابمو دادو گفت:
این روزا یه خبر از ما نگیری، میدونم سرت شلوغه! راحیل هست ولی ب نیست توهم یکم از حال و احوال ما جویا شی!
لب گزیدمو گفتم:
کجا میخوایم بریم؟
romangram.com | @romangraam