#آن_نیمه_دیگر_پارت_97

نمي شد حرفي بهش بزنم. نمي خواستم کسي بفهمه با هم در ارتباطيم.. ولي همين که ديدم ظاهرا سالمه خيالم تخت شد. دوست داشتم با او... به عنوان تنها کسي که مي دونستم به اندازه ي خودم پاک و بي گ*ن*ا*هه ... صحبت کنم. بايد منتظر يه فرصت مناسب مي موندم... بهتر بود که کسي از ارتباط ما خبردار نشه.

سرم و پايين انداختم و به زن گفتم:

فقط مي خواستم ببينم چه خبره.

به سمت اتاق بارمان رفتم... دستم و به سمت دستگيره دراز کردم... دستم توي هوا موند... نمي خواستم بارمان و اون طوري ببينم... دستم و پايين انداختم. يه گوشه ي سالن نشستم و سرم و روي زانوم گذاشتم. همين که چشمم و بستم تصوير سايه جلوي چشمم جون گرفت... سريع چشمم و باز کردم... يه لحظه صداي شليک اسلحه ي بارمان توي گوشم پيچيد... دستي به صورتم کشيدم... شهرام و چه جوري کشته بودند؟

چطور بايد همه ي اينا رو تحمل مي کردم؟ اين بازي کي تموم مي شد؟ چي ازم مي خواستند؟ تا کجا مي تونستم پيش برم؟ دوست نداشتم تسليم خواسته هاشون بشم ولي مثل هر آدم ديگه اي از مرگ مي ترسيدم... مرگ سايه رو به چشم ديده بودم... اگه بارمان اين طور بود بقيه چطور بودند؟ نمي تونستم دلم و خوش کنم که بارمان ازم دفاع مي کنه و نمي ذاره منو بکشند... تصميم داشتم بارمان و از اول بشناسم... از برادري که يه روز نزديک ترين کسم بود فقط لبخند معروفش و برق چشماش باقي مونده بود...

يه ربع بعد پيرزن به همراه زني حدودا چهل ساله وارد زيرزمين شدند. سريع سفره پهن کردند. بوي غذا که به مشامم خورد تازه فهميدم چه قدر گرسنه ام. اصلا دوست نداشتم غذا بخورم... دوست داشتم سرم و رو زمين بذارم و از شر اين بلاها به خواب پناه ببرم... ولي خب... آدمه و نيازاش... به فکرم رسيد که اعتصاب غذا بکنم... کم مونده بود از اين فکر خنده م بگيره... اون وقت اين آدما ولم مي کردند؟

يه دفعه جرقه اي توي ذهنم زده شد... اگه منم جذابيت ظاهريم و از دست مي دادم چي؟ شايد اون وقت دست از سرم برمي داشتند... ولي.. اون وقت منو مي کشتند يا ولم مي کردند؟ مشکل اين بود که چند نفرشون و به چهره مي شناختم. مي دونستند اگه آزاد بشم دادگاهي مي شم و اون وقت همه چي رو در مورد سايه و گروه لو مي دم... نه! اين بار ديگه راهي براي خروج نداشتم...

در اتاق ها يکي يکي باز شد. دختري با موهاي طلايي و چشم هاي سبز که به طرز حيرت انگيزي زيبا بود از اتاقي که ميز و صندلي داشت بيرون اومد. تابي به موهاش داد و به سمت سفره رفت. خيلي قشنگ آرايش کرده بود و جذاب بود... مي دونستم حضورش توي اون جمع بي ارتباط با زيباييش نيست. پشت سرش يه مرد چهارشونه و قدبلند از اتاق خارج شد... سريع شناختمش... هموني بود که با سايه ديده بودمش... يه پسر ريزه ميزه با موهاي قرمز و صورت کک مکي هم آخرين کسي بود که از اتاق بيرون اومد.

همشون سر سفره نشستند و در حالي که نگاه هاي مشکوکي به من مي کردند مشغول غذا خوردن شدند.

در اتاق بارمان و ترلان هم زمان باز شد. دختري که هدبند سرش بود از اتاق بيرون اومد. رو به بارمان که دوباره سرحال شده بود گفت:

غذا نمي خوره.

بارمان با بي خيالي شونه بالا انداخت و گفت:

خب نخوره! يه شب غذا نخوره از گرسنگي نمي ميره که! از فردا حساب کار دستش مي ياد...

نگاهي بهم کرد و چشمکي زد. انگار خيلي خوشحال بود که کمتر از دو ساعت پيش آدم کشته بود. از يه طرف گرسنگي بهم فشار مي اورد و از يه طرف اون قدر عصبي بودم که مطمئن نبودم معده م بتونه چيزي رو توي خودش نگه داره. از سردرد داشتم مي مردم.

بارمان رو به دختر مو طلايي کرد و گفت:

دو تا بشقاب غذا بکش بيار توي اتاق من.

دختر با بي ميلي قاشقش و توي بشقابش انداخت. يه دفعه بارمان داد زد:

زود باش.

دختر از جا پريد. سريع دو تا بشقاب برداشت. بارمان با دست بهم اشاره کرد که به اتاقش برم. ترجيح مي دادم از اونجا دور بشم. بلند شدم و به سمت اتاق رفتم.

يه تخت چوبي با ملافه ي مچاله شده و پتوي گلوله شده کنار ديوار بود. يه ميز کامپيوتر و يه دراور از وسايل اتاق بودند. اتاق سه در چهاري بود که سقفش کوتاه بود و روي ديوار تصويري مشابه خال کوبي بارمان با اسپري نقاشي شده بود. پوزخند زدم... اينم محل فرمان دهي بارمان!

روي تخت نشستم و بي اختيار گفتم:

هنوزم توي خواب با بالش کشتي مي گيري؟

romangram.com | @romangram_com