#آن_نیمه_دیگر_پارت_88
راضي شد که همکاري کنه؟
سايه به بداخالاقي گفت:
نه! هنوز حاليش نيست چي کار کرده!
مرد با همون صداي خشن و بمش گفت:
مي خواي بهش فرصت بدي؟
قلبم توي سينه فرو ريخت... چه فرصتي؟ نکنه اگه راضي نشم منو بکشن؟ قلبم به تپش در اومد. سايه نگاه خصمانه اي بهم کرد و گفت:
نه!
از جا پريدم و گفتم:
از چي حرف مي زنيد؟
يه دفعه مرد از پشت دستمالي رو روي دهنم فشرد... جيغي زدم و به دست هاي مرد چنگ زدم. ماده اي فرار توي دهن و بينيم پيچيد... سرم گيج رفت... دست و پا زدم... با ناخون هام دست مرد و چنگ زدم... چشمام سياهي رفت و بعد همه جا تاريک شد...
******
چشمام و باز کردم. از سردرد داشتم مي مردم. دستي به پيشونيم کشيدم... متوجه شدم که روي يه تشک نازک دراز کشيده ام... بدنم هنوز کوفته بود. خواستم از جام بلند شم که سرم گيج رفت و دوباره روي تشک افتادم. چشمام و بستم و آهسته ناله اي کردم... يه دفعه صورت خوني يه زن با چشماي سياه باز جلوي چشمام جون گرفت... به خودم لرزيدم. اشکام روي صورتم ريخت... عجب کاري کرده بودم... چطوري مي تونستم خودم و تا آخر عمر ببخشم؟ يه چيزي توي وجودم بود که نمي خواست قبول کنه اون زن مرده... مرتب بهم اميد مي داد... مرتب بهم مي گفت شايد اون زن زنده باشه... ولي... مي دونستم که کار تموم شده بود... بدن بي حرکت و چشماي بازش همه چيز و روشن مي کرد... مرده بود... هرچند که نمي تونستم قبول کنم که يه آدم به همين راحتي ممکنه بميره...
به خودم اومدم... راستي من کجا بودم؟ دوباره سعي کردم بلند شم... وزنم و روي دستام انداختم و از جا بلند شدم. سرم گيج رفت. دستم و به ديوار گرفتم... چشمم به زن جووني افتاد که رو به روم روي زمين نشسته بود. پوست کاراملي و چشم هاي عسلي داشت... چشماش درشت و بيني ش پهن بود. پيشوني بلندي داشت و يه هد بند مشکي به سرش زده بود. سوئي شرت مشکي و شلوار جين مشکي پوشيده بود. کلاه سوئي شرتش و روي هدبندش انداخته بود.
يه دفعه متوجه اطرافم شدم... قلبم توي سينه فرو ريخت... منو کجا اورده بودند؟ يه دفعه دستي به لباسام کشيدم و خودم و چک کردم... اين از ترس و دلهره اي ناشي مي شد که هر دختري داشت... اين که بهش دست درازي نکنند... ولي نه! انگار من و براي اين چيزها نمي خواستند...
چشمم به در و ديوار خونه اي افتاد که توش بودم. بعضي جاها با اسپري شکل و جمله هاي مختلف روي ديوار نوشته شده بود. ديوارها کثيف بود و بعضي جاها تار عنکبوت بسته بود. به جاي لوستر از سقف لامپ آويزون شده بود. دستي به سرم کشيدم... يه سالن با سقف به نسبت کوتاه رو به روم بود. کسايي رو مي ديدم که بدون توجه به من اين طرف و اون طرف مي رفتند. زمين موکت سرمه اي رنگي داشت و هيچ جاي اون فرش ديده نمي شد. همه با کفش روي موکت راه مي رفتند.
قلبم محکم توي سينه مي زد... راستي راستي توي دردسر افتاده بودم. آب دهنم و قورت دادم... وحشت زده به اين طرف و اون طرف نگاه کردم.
سرم و به سمت زن جوون چرخوندم. چند ثانيه توي چشمام زل زد... بعد سرش و به سمت سالن چرخوند و با صدايي تو دماغي داد زد:
بيا! دختره به هوش اومد.
چند نفر به سمتمون چرخيدند... رد نگاه زن و گرفتم... داشت به مردي نگاه مي کرد که وسط سالن ايستاده بود و پشتش به ما بود. داشت با يه دختر آهسته صحبت مي کرد. با کنجکاوي به مرد نگاه کردم... از همون زاويه هم برايم بي نهايت آشنا بود. موهاي مشکي کوتاهش و از پشت مي ديدم. دو طرف سرش و تراشيده بود. پوست تيره اي داشت. قد بلند و لاغر اندام بود... مطمئن بودم که هيچ وقت اونو نديده بودم ولي تيپ هيکلش من و ياد کسي مي انداخت... قلبم محکم توي سينه مي زد... يه حسي بهم مي گفت که اون مرد خيلي هم با من غريبه نيست!
دختري که با مرد حرف مي زد سرش و به نشونه ي فهميدن تکون داد و به سرعت دور شد... مرد به سمتم چرخيد... نفسم بند اومد... قلبم توي سينه فرو ريخت. لرزش دستام برگشت...
باورم نمي شد... به چشم هاي آبي خوشرنگش نگاه کردم... بيني و لب هاي خوش فرمش... ولي... چه قدر عوض شده بود... زير چشمام سياه شده بود... ابروي سمت چپش و تيغ انداخته بود. آستين هاي تي شرت مشکي چسبونش و بالا زده بود... روي ساعد دست راستش تصوير وحشتناک مردي با دندون هاي نيش بلند خال کوبي شده بود.
romangram.com | @romangram_com