#آن_نیمه_دیگر_پارت_62
دم در؟ انترن؟ چرا اومده بود سراغ تو؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
کسي ديگه اي و نمي شناخت. مي گفت اينايي که بيرون کامپيوتر درست مي کنند سواد درست و حسابي ندارن.
بابا با لحن توهين آميزي گفت:
اون وقت تو داري؟
اخم کردم و گفتم:
حالا مشکل چيه؟ مشکل دختر بودنشه؟
بابام انگشت اشاره ش و جلوي صورتم گرفت و گفت:
دست از پا خطا کني جات بيرون اين خونه ست... فهميدي؟ بهت اجازه نمي دم يه بار ديگه اين خونه رو بهم بريزي.
با صداي بلندي گفت:
فهميدي؟
سرم و به نشونه ي جواب مثبت تکون دادم. در همين موقع موبايلم زنگ زد. قلبم توي سينه فرو ريخت. دعا کردم که شهرام يا ريحانه پشت خط باشند... دستم و به سمت موبايلم دراز کردم که بابام پيش دستي کرد و موبايلم و برداشت. چشمم به صفحه ي موبايل افتاد. سرم گيج رفت... رضا بود... .
بابا با چشم هايي که از عصبانيت گشاد شده بود به صفحه ي موبايلم زل زد. صداي نفس هاي بلندش و مي شنيدم. نزديک بود از خشم و عصبانيت منفجر بشه. دستاش از عصبانيت مي لرزيد. مي دونستم عصبانيت هايش غير قابل کنترله. آب دهنم و قورت دادم و منتظر عکس العملش شدم. يه دفعه دستش و بالا برد. سريع جا خالي دادم که سيلي محکمش توي گوشم نخوره. موبايل و توي سينه م کوبيد و گفت:
پسره ي نمک به حروم!
پشتش و بهم کرد و از اتاق بيرون رفت. در و محکم بهم کوبيد. نفس راحتي کشيدم. خيلي بهتر از اون چيزي بود که انتظارش و داشتم. جواب دادم:
الو؟
رضا : الو رادمان؟ سلام. چطوري؟
_ سلام. مرسي تو چطوري؟ آوا رفت؟
رضا: منم خوبم... آره همين الان رفت. چي شد؟ ترلان و ديدي؟
_ آره... چيز زيادي نتونستم بهش بگم... تو مي دونستي باباش قاضيه؟
رضا: آره! براي همين تعجب کردم که سايه اونو انتخاب کرده.
romangram.com | @romangram_com