#آن_نیمه_دیگر_پارت_328
بارمان خنديد و گفت:
آب شده رفته تو زمين... عجب کاري کرد اين دختر!
وقتي چيزي توي کابينت ها پيدا نکرد روي صندلي نشست. گفتم:
ولي آخه چرا؟ من هميشه فکر مي کردم اون خيلي وفاداره...
بارمان گفت:
ببين... معمولا اين طور باندها به خاطر عقايد مذهبي و سياسي دور هم جمع مي شن... نقطه ي قوتشون اينه که همه ي اعضاي گروه به خاطر عقايدشون به کارهاي گروه تن مي دن... نقطه ي ضعف اين گروه اينه که اعضاش يا به خاطر پول دور هم جمع شدن يا به زور... خيلي طبيعي بود که راضيه بره... اينجا مي خواست به چي برسه؟ پول؟ سبزواري بيشترش رو به پاش مي ريزه...
خواستم چيزي بپرسم که بارمان گفت:
حالا نمي شه اين دو دقيقه ي تنهايمون رو با حرف هاي کاري پر نکني؟
ابرو بالا انداختم و گفتم:
خب پس چي کار کنيم؟ از چي بگيم؟
بارمان خنديد و گفت:
نمي دونم... از گلي بلبلي... چيزي بگيم...
با تعجب گفتم:
چي؟ گل و بلبل چيه؟
بارمان گفت:
منظورم حرف هاي لطيف و شاعرانه ست...
خنده م گرفت و گفتم:
ديوونه!
آثار خنده رو از صورتم محو کردم و گفتم:
ما حرفامونو زديم بارمان... مگه نه؟
بارمان صاف نشست و گفت:
romangram.com | @romangram_com