#آن_نیمه_دیگر_پارت_311

موهاشو دور انگشتم شل کردم ولي ول نکردم... با خنده گفت:

موهامو ول کن ديگه...

نچ نچي کردم و گفتم:

نه... خوشم اومده...

با مشت آهسته به پام زد و گفت:

داري اذيتم مي کني...

به لبخند روي لبش نگاه کردم و گفتم:

نيست که توام بدت مي ياد!

موهاشو از دور انگشتم باز کردم... دستمو روي شونه ش و نزديک گردنش گذاشتم... انگشت اشاره م و بلند کردم و آهسته پايين فکش رو نوازش کردم. لبخندي زد. منم يه چشمک بهش زدم... به سبک ماهان سکوت کردم... يه سکوت با غرور... يه خرده بهش کم محلي کردم... سرمو اين طرف و اون طرف کردم... مردم رو نگاه کردم... به يه دختر خوشگل لبخند زدم... تينا حرف زد نگاهش نکردم... تينا داشت بر و بر نگاهم مي کرد... شايد داشت پيش خودش فکر مي کردن چطور ماهان رو راضي کنه که يه کم باهاش راه بياد و صميمي تر شه... ولي نمي دونست من توي جلد ماهان بدجوري دلم مي خواد باهاش صميمي باشم... خيلي صميمي... اين قدري که پام به خونه ش باز شه... يه خونه پر از وسايل ارتباطي... موبايل... تلفن ... اينترنت... خونه اي که درش روي تيم عباسيان بسته بود... و بعد من باشم و چيزي که رويا برام روي کاغذ نوشت...



تينا از توي کيفش يه پاکت سيگار بيرون کشيد. بهم تعارف کرد و گفت:

مي کشي؟

يادم اومد که بارمان مي گفت Esse براي مردها خوب نيست... لبخندي زدم و گفتم:

من از اين سيگارهاي زنونه نمي کشم!

ابرو بالا انداخت و خودش يه نخ بيرون کشيد و گفت:

فقط منو ضايع کن!

انگشتمو پايين تر اوردم . حالا داشتم پايين چونه ش و نوازش مي کردم... اونم که بدش نمي اومد...

لبخندي بهش زدم و گفتم:

بلد نيستم جور ديگه رفتار کنم... مي توني وقت بذاري و يادم بدي...

دود سيگارش رو بيرون داد و گفت:

زياد کار مي بره...

ابرو بالا انداختم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com