#آن_نیمه_دیگر_پارت_307

خب ديگه آروم بگير!

تينا زل زد توي چشمام و گفت:

لنزه؟

ابرو بالا انداختم و گفتم:

حرف دهنتو بفهم!

خنديد ولي من جدا بهم برخورده بود!

ياد حرف رضا افتادم... ته دلم خالي شد...

_ يا مثلا چون چشماتون آبيه خيلي خوش قيافه ايد؟ حالم از اين همه غرورتون بهم مي خورد... تو هم که همچين خودتو مي گرفتي انگار همه ي دخترهاي اين مملکت براي خوشگليت حاضرن جون بدن...

راست مي گفت... من و بارمان يه کم زيادي به رنگ چشممون مي باليديم... شايد يه کم زيادي جلوي رضا به اين موضوع افتخار مي کرديم... خب اين يه حقيقت بود که هميشه خودمونو يه سر و گردن بالاتر از رضا مي دونستيم ولي... اين قدر شعور داشتيم که جلوي رضا چيزي بروز نديم... البته... يه وقت هايي هم شديدا بيشعور مي شديم... يعني... خيلي وقت ها...

تينا سر تکون داد و با خنده گفت:

تا آخرين لحظه مطمئن بودم که سر کارم گذاشتي و عکس خودت نيست!

پوزخندي زدم و گفتم:

ضايع شدي ديگه... مگه چند بار رفته بودي سر قرار و اين بلا سرت اومده بود که بدبين شده بودي؟

مي خواستم ببينم چه قدر ساده و زود باوره... تينا کمربندش رو بست و گفت:

هيچ وقت... سر دوستام اين بلا اومده بود... رفته بودند ديدند طرف اصلا يکي ديگه ست... چند بار هم سر قرار فهميدند عکس هاي طرف فوتوشاپ بوده ... يعني به جاي يه پسر با پوست برنزه و بيني قلمي يه پسر زردنبو با بيني عقابي ديدن... فکر کن! ... ولي من تا حالا با پسرهاي ايراني بيرون نرفته بودم... خوشم نمي ياد ازشون!

آخ خدا! فکر همه جا رو کرده بودم جز چطور تحمل کردن اين دختره!... در عرض دو دقيقه روي اعصابم رفته بود. ماشينو روشن کردم و گفتم:

لياقت پسرهاي ايراني رو نداري... برو پيش همون پسرهاي ...

آخرين لحظه جلوي حرف نسنجيده مو گرفتم...

خدايا! من هميشه اين جوري حرف مي زدم؟ اين قدر نژادپرستانه؟

رضا با حرفاش اعصاب برام نذاشته بود... نمي تونستم از ذهنم بيرونش کنم... مرتب تو خودم دنبال چيزي مي گشتم که بتونم حرف هاي رضا رو توجيه کنم... بدبختيم اين بود که استرس داشتم و اين موضوع ضعف اعصابمو تشديد مي کرد...

سعي کردم يه کم باشعور و با شخصيت باشم. گفتم:

همه جاي دنيا آدم خوش قيافه و زشت داريم...

romangram.com | @romangram_com