#آن_نیمه_دیگر_پارت_285
شايد هم ريسک نمي کنه...
رويا اخم کرد و گفت:
منظورت چيه؟
لبخند تلخي زدم و گفتم:
بعدش چه احتياجي بهم داره؟ اگه موفق بشن و نقشه شون اجرا بشه به احتمال زياد اين کار رو براي هميشه کنار مي ذارن... ديگه به منم احتياجي ندارن...
رويا سرش رو به نشونه ي نفي تکون داد و گفت:
به نظر من منطقي نيست...
شونه بالا انداختم و گفتم:
به نظر من هست... بهترين کاره... بعدش شر منو مي کنند... هيچ واسطه ي ديگه اي هم از جزئيات خبردار نمي شه که احتمال خيانت و خرابکاري واسطه ها پيش بياد... خود رئيس همه چيز رو کنترل مي کنه و بعد تنها شاهد ماجرا يعني من رو حذف مي کنه...
ترلان گفت:
حالا بايد چي کار کنيم؟
تينا مرتب داشت استاتوس عوض مي کرد. هنوز بهش پي ام نداده بودم. گفتم:
شما کاري که قرار بود انجام بديد و ادامه بديد.
ترلان گفت:
ولي تو چي؟
پوزخندي زدم و گفتم:
شايد بعد بيست شيش سال نحسي و بدشانسي يه بار شانس بيارم... کي مي دونه؟!
در همين موقع تينا پي ام داد. دستم رو بالا بردم و به ترلان گفتم:
بسه... باشه براي بعد!
هم رويا و هم ترلان ساکت شدند. يه دقيقه صبر کردم... به عکس تينا نگاه کردم... موهاي مشکي رنگش تا روي شونه ش بود. علاقه ي خاصي به اين که موهاش رو با اسپري رنگ کنه داشت... توي اون عکس هم قسمت هايي از موهاش رو آبي کرده بود. چشم هاي تيله اي داشت... در کل قيافه ش نسبت به سنش بد نبود... از اون دسته دخترهايي بود که نمي تونستي سن واقعيشون رو باور کني... به قيافه ش مي خورد حداقل شونزده هيفده ساله ش باشه... هرچند که رفتارش کاملا متناسب با سنش بود...
تينا: پي ام ندي يه وقت!!!
بعد از مکثي يه دقيقه اي جواب دادم:
romangram.com | @romangram_com