#آن_نیمه_دیگر_پارت_277

آتوسا سريع گفت:

نه! نه... بابام نمي تونه بياد!

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

يعني چي که نمي تونه؟ گوشيتو بده که بهش زنگ بزنم.

آتوسا پاشو محکم تر فشار داد. رد اشک رو توي صورتش مي ديدم... با صدايي لرزون گفت:

آخه بابام... نمي تونه.

کيفش رو بدون اجازه برداشتم و گفتم:

منم نمي تونم بيام تو... اينجا ايرانه! بيام تو بگم باهات چه نسبتي دارم؟

بارمان گفت:

نه بابا! توي مطب و درمانگاه که هرکي به هرکيه!

پامو از کنار پدال ترمز برداشتم و با حرص کف ماشين کوبوندم و به حالت اوليه برگردوندم... چرا بارمان خفه نمي شد؟

چشمم به تابلوي يه درمانگاه افتاد. سريع کنار زدم. شماره ي پژمان رو گرفتم. نگاهي به دور و برم کردم. پارک ممنوع بود! اينم بهونه اي براي پيچوندن!

از آه و ناله هاي کوتاه آتوسا به نفع خودم استفاده کردم. شالم رو بالاتر اوردم و گفتم:

بارمان! دو دقيقه صبر کن الان حلش مي کنم!

بارمان با عصبانيت گفت:

اگه حلش کردي که هيچ! نکردي پدرت و خودم در مي يارم!

تو دلم گفتم:

اينم که جو رياست گرفتتش!

آدرس درمانگاه رو به پژمان دادم. از ماشين پياده شدم. شال آتوسا رو روي سرش مرتب کردم. موهاش رو از روي پيشونيش جمع کردم و گفتم:

بابات مي ياد... باشه؟ فقط چند دقيقه صبر کن. يه کم تحمل کن.

سرم رو بلند کردم. مجيد يه کم دورتر آماده باش وايستاده بود. فهميدم اگه پامو توي درمانگاه بذارم مي شه آخرين کاري که توي زندگيم کردم. بارمان توي گوشم گفت:

يه افسر پليس توي اين خيابون هست... تکون بده اون ماشينو! واي خدا! همون بهتر که اونجا نيستم... به خدا دلم مي خواد خفه ت کنم.

romangram.com | @romangram_com