#آن_نیمه_دیگر_پارت_268


بارمان گفت:

به خاطر مهارتش توي کارهاي کامپيوتري... مي گفت با هماهنگي و طبق نقشه يکي از سايت هاي مهم اطلاعاتي رو حک کرد. بعد از اون براش يه پرونده ي جعلي درست کردن و فرستادنش زندان.

با تعجب گفتم:

نه بابا!

بارمان شونه بالا انداخت و گفت:

در جريان جزئياتش نيستم... ولي وقتي از زندان در اومد و طبق نقشه سر راه يکي از مهره هاي باند که عضو جمع مي کرد قرار گرفت همه اونو به عنوان زني شناختند که به خاطر جرم بزرگ اينترنتي زندان رفته بود. اين شد که وارد باند شد.

بارمان پاشو خم کرد و به ديوار پشت سرش چسبوند. سيگارش رو از جيبش در اورد و گفت:

خيلي زود تونست به خاطر آشناييش با سرويس هاي اطلاعاتي و مهارتش پيشرفت کنه. اوايل همه چيز خوب پيش مي رفت. کارهاي باند و با در نظر گرفتن هماهنگي و نقشه هاي قبلي تا حدودي پيش مي برد... همه چيز رو هم گزارش مي داد... کم کم داشت وارد گروه هاي بالاتر مي شد که کار خراب شد.

سيگارشو روشن کرد و ادامه داد:

بهش شک کردند... شانس اورد مدرکي پيدا نکردند که ثابت کنند داشته به مافوقش گزارش مي داده... خودش مي گفت يکي از هم تيمي هاش محض خودشيريني لو دادش... به هر حال... فقط مي تونم بگم شانس اورد... ولي... همين شک باعث شد که اونو بندازن توي يه گروه سطح پايين...

پکي به سيگارش زد... دود سيگارش کم کم بين فضا اتاق محو شد ولي بوش به مشامم مي رسيد. بارمان گفت:

از اون به بعد مجبور شد که آسه بره و بياد... مانيتورش کنترل مي شه... همه ي کارهاش چک مي شه... توي ساعت هاي خاصي بهش اينترنت مي دن... توي يه جمله بهت بگم! دسترسيش به همه چي قطع شده... سال هاست با مافوقش ارتباطي نداشته... تا اين که تونستيم همديگه رو کشف کنيم... هم من به اون و کارهاش شک کردم... هم اون متوجه شد که دل من با اين آدمها يکي نيست... با هم قول و قراري گذاشتيم... اين که يه روز بالاخره از اين جا بيرون بريم... به شرط اين که من از اون محافظت کنم و اون از من... من قول دادم که رازش رو نگه دارم... تا جايي که مي تونم بهش اطلاعات بدم... از اين جا بيرون ببرمش. اونم قول داد که توي دنياي واقعي مراقب من باشه و شهادت بده تا رفع اتهام ازم بشه.

رادمان گفت:

ماجراي سروان و من چي بود؟

بارمان شونه بالا انداخت و گفت:

ببين رادمان... خيلي سخته که ببيني و بدوني که قراره يه آدم رو بکشن ولي کاري از دستت برنياد... اگه رويا يا من اقدامي براي نجات دادن جون سروان مي کرديم گير مي افتاديم... گير افتادن ما به معني به باد رفتن اطلاعات چندين و چند ساله بود... از طرفي... ما مي دونستيم دارن تو رو هم وارد مي کنند... نمي تونستيم جلوشون رو بگيريم. راهي براي ارتباط با تو يا با پليس نداشتيم...

گفتم:

پس اين ماموري که اينجا گير افتاده و دستش به هيچ جا بند نيست به چه درد ما مي خوره؟

بارمان گفت:

اين مامور فقط بيرون اين ديوارها به دردمون مي خوره... وقتي پامون و توي کلانتري گذاشتيم.

صداش رو پايين تر اورد و گفت:


romangram.com | @romangram_com