#آن_نیمه_دیگر_پارت_227

سرم و به سمت دانيال چرخوندم. ديدم دانيال داره با چشم و ابرو به اون دختر اشاره مي کنه... پس خودش بود! يه کم با ديدن تيپ لباس پوشيدنش جا خوردم. انتظار داشتم طور ديگه اي باشه.

پژمان آهسته گفت:

زشته دخترم... يه کم ديگه که بگذره مهموني هم تموم مي شه.

دختر چيزي نگفت. آهسته به سمت يکي از ميزهاي ناهارخوري رفت. يه دقيقه ي بعد دانيال با چشم و ابرو به ظرف چيپس و ترلان اشاره کرد. متوجه منظورش شدم. رو به ترلان کردم و گفتم:

باران! چيپس مي خوري؟

ترلان نگاهي به دانيال کرد و به من گفت:

اگه بياري.

پژمان کاسه کوزه مون و بهم ريخت:

چرا برديا جان زحمت بکشن؟

و يکي از خدمتکارها رو صدا زد. دانيال با اعصاب خوردي يه کم ديگه از نوشيدنيش خورد. ترلان طاقت نيورد و گفت:

دانيال جان امشب بايد رانندگي هم بکني ديگه! يه کم رعايت کن.

دانيال پوزخندي زد و گفت:

نترس... من بيشتر از اين حرفا جا دارم.

ولي به نظرم دانيال ديگه جا نداشت. مطمئن بودم آخرش مجبور مي شيم زيرب*غ*لش و بگيريم و از سالن بيرون ببريمش... با اين حال جاي تحسين داشت که هنوزم حواسش به ماموريتش بود... هرچند که بعد يه مدت متوجه شدم ديگه روي اين موضوع هم نمي تونه تمرکز کنه... اکثر کسايي که دور ميز نشسته بودند م*س*ت شده بودند.

دانيال با خنده ادامه داد:

اگه هم نتونستم رانندگي کنم پژمان امشب يه اتاق بهمون مي ده.

دهن ترلان که چه عرض کنم! دهن منم از اين همه وقاحت باز مونده بود. در همين موقع چشمم به دختر پژمان افتاد که داشت از سالن خارج مي شد. با سر به ترلان اشاره کردم که به حياط بريم. ترلان با تعجب پرسيد:

منم بيام؟

مجبور شدم بلند حرف بزنم:

بيا يه هوايي بخوريم.

دانيال با تحکم اعتراض کرد:

برديا! خودت نمي توني يه جا بند بشي لازم نيست باران هم دنبال خودت راه بندازي!

romangram.com | @romangram_com