#آن_نیمه_دیگر_پارت_213
حالت خوبه؟
اشکم داشت در مي اومد... با صدايي بلندتر گفتم:
آره... بهت ياد ندادن وقتي مي خواي بياي توي اتاق يه خانوم اول بايد در بزني؟
بارمان با حالتي خيلي عادي گفت:
راستشو بخواي... نه... اين يه مورد و وقت نکردن يادم بدن.
پام و با عصبانيت به زمين کوبوندم و گفتم:
خواهش مي کنم تنهام بذار...
بارمان سر تکون داد و گفت:
آهان اين شد!
و به سمت در رفت. قبل از اين که بيرون بره برگشت و با کنجکاوي نگاهم کرد. نفس عميقي کشيدم و گفتم:
چيزيم نيست... فقط مي خوام يه کم تنها باشم... همين!
سرش و پايين انداخت و گفت:
مطمئني؟
نبودم... ولي سر تکون دادم و گفتم:
آره... اين طوري بهتره.
در و بست و رفت... چشمام و روي هم گذاشتم... عقل مي گفت حق با روياست... ولي احساس که نمي دونم چرا اين قدر قوي بود مي گفت که اين موضوع فقط به خودم ربط داره... متوجه بودم که دارم با سر سقوط مي کنم... ولي... توي اين سقوط حس ل*ذ*ت بخشي بود... هرچند آخرش تاريک و مبهم به نظر مي رسيد ولي... وسوسه ي چشماي بارمان وادارم مي کرد خودم و به دست اين ل*ذ*ت بسپرم... به ل*ذ*ت و خوشي توي سقوط... و اين عذابم مي داد که مي دونستم آخر اين سقوط... آخر اين حس بي نظير با سر زمين خوردنه...
ظرف غذاي رادمان و توي سيني گذاشتم و دم در اتاقش ايستادم. يه بند داشت غرغر مي کرد و حرف مي زد:
اين درو باز کنيد ديگه! پوسيدم به خدا! مي خوام يه دوش بگيرم... باور کنيد از ديروز تا حالا علايمم از بين رفته. چرا حرفم و باور نمي کنيد؟
در و باز کردم و وارد شدم. رادمان کنار در نشسته بود و با حالتي کاملا خصمانه نگاهم مي کرد. سيني رو روي زمين گذاشتم و با دقت به صورتش نگاه کردم... راست مي گفت... ديگه توي صورتش نه از درد و رنج خبري بود و نه به خودش مي پيچيد... هرچند که به شدت بداخلاق به نظر مي رسيد. توي اون چند روز کاملا به يه رادمان ديگه تبديل شده بود.
رنگ صورتش پريده بود و لباش ترک خورده بود. پاي چشماش گود رفته بود و خيلي لاغر شده بود... جالب اين بود که جذابيت ظاهريش و کنار همه ي اينا حفظ کرده بود... برعکس بارمان که توي صورتش اثري از زيبايي نبود و تنها چيزي که جذابش مي کرد اون نگاه خاص و شيطونش بود.
از جام بلند شدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com