#آن_نیمه_دیگر_پارت_210


بارمان برادرش و به سمت انبار هل داد و گفت:

آره... من اين شکليم... خيلي بيشتر از اون چيزي که فکرش و بکني عوضيم... سهمتم مي خوام بالا بکشم... برو توي اون انبار تا اون روم و بالا نيوردي... جنبه ي کشيدن و نداري.

رادمان به سمت بارمان حمله کرد. بارمان محکم به سمت عقب هلش داد و سريع در انبار و بست. دستگيره رو محکم به سمت داخل بيرون نگه داشت و داد زد:

ترلان ... بجنب!

به خودم اومدم. سريع کليد و در اوردم و در و قفل کردم. رادمان محکم به در مي زد و ناسزا مي داد. بارمان که به شدت عصبي به نظر مي رسيد دستي به پيشونيش کشيد و گفت:

يعني مي تونه دووم بياره؟

رويا پوزخندي زد و گفت:

به نظر من که حالش خوبه... زيادي هم خوبه...

بارمان با انگشت به سرش زد و گفت:

اينجا رو از دست داده!

من با اميدواري گفتم:

شيش روز ديگه تموم مي شه.

رادمان هنوز داشت از اون طرف فحشمون مي داد. بارمان با عصبانيت لگدي به در زد و گفت:

ساکت! اگه بيشتر از اين حرف بزني از غذا هم خبري نيست!

يه کم فکر کرد و گفت:

از دستشويي هم همين طور!

و با اعصاب خوردي به سمت طبقه ي پايين رفت. من و رويا نگاهي بهم کرديم. شونه بالا انداختم و خواستم به سمت طبقه ي پايين برم که رويا دستم و گرفت و گفت:

يه لحظه بيا... کارت دارم.

دنبالش رفتم و وارد اتاق خودمون شديم. در و بست و گفت:

ديدي؟

با ناراحتي گفتم:


romangram.com | @romangram_com