#آن_نیمه_دیگر_پارت_208
خودم و بهشون رسوندم و داد زد:
نيست... رادمان نيست!
يه لحظه هر دو تا با تعجب نگاهم کردند. بلافاصله بارمان به خودش اومد و به سمت انبار دويد. رويا به سمت اتاق خودش رفت و من به سمت اتاق بارمان دويدم. چشمم به رادمان افتاد و نفس راحتي کشيدم.
يه دفعه متوجه شدم داره چي کار مي کنه. داشت زير تشک و مي گشت. از خشم دستام و مشت کردم و به سمتش رفتم. بازوش و کشيدم و گفتم:
چي کار داري مي کني؟ اين بود ترک کردنت؟
دستشو محکم از دستم بيرون کشيد و با صداي بلندي گفت:
دست بهم نزن... به تو ربطي نداره... هر غلطي که بخوام مي کنم.
بلند صدا زدم:
بارمان! رويا... بيايد اينجاست!
بارمان سريع خودش و به ما رسوند. با تعجب به رادمان که با عصبانيت به هر سوراخ سنبه اي سرک مي کشيد نگاه کرد و گفت:
داري چي کار مي کني؟
رادمان از روي تشک پايين اومد و با اخم هاي توي هم گفت:
سهم من کو؟
بارمان با خنده گفت:
کشيدم همشو!
يه دفعه رادمان داد زد:
تو غلط کردي!
بارمان خنده ش و جمع کرد و گفت:
يه کم برات کنار گذاشتم... بيا بريم توي انبار... اونجا دور از چشم اين دوتا فوضول بهت مي دمش...
من و رويا که تازه از راه رسيده بود بهش چشم غره رفتيم. بارمان بازوي رادمان و گرفت و گفت:
بيا بريم داداش گلم.
romangram.com | @romangram_com