#آن_نیمه_دیگر_پارت_206




******

صداي محکم تق تقي که به در مي خورد و شنيدم. پرسيدم:

چي شده؟

رادمان با بداخلاقي گفت:

باز کن اين درو! مي خوام بيام بيرون.

پرسيدم:

کجا؟

رادمان با عصبانيت گفت:

دستشويي رفتن هم جرمه؟

در و باز کردم. چشمم به ظاهر آشفته ي رادمان افتاد. موهاش به هم ريخته بود. همون جايي که وايستاده بود به خودش مي پيچيد. دستاش مي لرزيد و پاهاش و به شدت با حالت عصبي تکون مي داد. تا چشمش به من افتاد با صداي بلند گفت:

چيه؟ چرا داري اين طوري نگاهم مي کني؟ اگه حالت ازم بهم مي خوره نگاه کن... کي ازت خواسته وايستي اينجا کيشيک بدي؟ برو رد کارت!

مي دونستم عصبيه ولي با اين حال بهم برخورد. چشم غره اي بهش رفتم و گفتم:

برو... زودم بيا!

سريع به راه افتاد و تنه اي بهم زد. سعي کردم عصبانيتم و کنترل کنم. ديدم بارمان داره از دور نگاهم مي کنه. سري به نشونه ي تاسف تکون داد. بهم نزديک شد و گفت:

بهت گفتم نمي تونه... آخه دختر! توي کلينيک ترک اعتياد با کلي قرص و دارو و مراقبت اينا رو ترک مي دن تازه بعد چند ماه دوباره شروع مي کنند به مصرف کردن... فکر مي کني هروئين مثل نقل و نباته که دو روز بندازيش تو دهنت و بگي به به چه چه! و فردا هم بندازيش کنار؟

ابرو بالا انداختم و گفتم:

خودت و توجيح نکن!... مي تونه... چهار روز گذشته... بايد اين چند روزي که مونده رو هم دووم بياره.

رويا به سمتمون اومد و گفت:

ماجرا چيه؟

و با حالتي مشکوک به من و بارمان نگاه کرد. با سر به انباري اشاره کردم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com