#آن_نیمه_دیگر_پارت_190
از حالت چهره ي ترلان فهميدم که با شنيدن اسم رضا کنجکاوتر شده. ادامه دادم:
هيچ کار خاصي اونجا نکرديم... يه مهموني بود مثل مهموني هاي ديگه. اونجا براي اولين بار دانيال و چند تا از پسرهاي ديگه که مثل خودم مهره هاي تازه وارد و بي اهميت بودن و ديدم.
ترلان وسط حرفم پريد و گفت:
گفتي بيست سالت بود؟ دانيالم بود؟ شما دو تا هم سنيد؟
با سوء ظن نگاهش کردم و گفتم:
آره... بيست سالمون بود. چطور؟
ترلان گفت:
هيچي... ولش کن... مي گفتي!
گفتم:
مي گفتم... هيچ کار خاصي نکرديم... فقط آخرش با سايه ر*ق*ص اختصاصي کردم و تموم! آخر مهموني سايه پونصد هزار تومن بهم پول داد... اصلا باورم نمي شد. فهميدم کاسه اي زير نيم کاسه ست. بارمانم که قضيه رو فهميد مثل من شک کرد و گفت ديگه حق ندارم سراغ اين آدما برم. خودمم موافق بودم. ديگه توي اون سن بهم ثابت شده بود که از هيچ کاري به اندازه ي کار خلاف نمي شه يه شبه اين قدر پول در اورد. حرف هاي مامانم که خيلي به حلال و حروم معتقد بود هم توي گوشم بود. براي همين خواستم از اين کار کنار بکشم... سايه خيلي باهام حرف زد. مي گفت اين پول، پول حروم نيست... پول مفته. مي گفت بعضي ها هستن که پول زيادي دارن ولي آشناي خاصي ندارن و با يه سري چشم و هم چشمي دارن. مي گفت اين آدمها خيلي دوست دارند که مهموني هاي خوب بگيرن و کلاس بذارن. براي همين به يه سري مثل من پول مي دن که توي مهمونيشون شرکت کنيم و اونا هم به همه بگن آره ما خيلي دوست و آشناي خفن داريم. منطقي نبود ولي همه ي چيزهاي اين دنيا روي منطق نمي چرخه... مسخره بود. راستش توي اين چند وقت که مهموني مي رفتم ديده بودم که واقعا براي گرفتن مهموني بهتر چشم و هم چشمي وجود داره. يه چيزي شبيه به اين و در مورد دخترهاي يه مهموني شنيده بودم... ولي خب... قضيه ي اونا فرق مي کرد. بارمان به اين قضيه گير داده بود و مي گفت اونا هم تو رو براي همين موضوع مي خوان... مي گفت نمي فهمي خوشگلي و خاصي... خلاصه از اين جور حرف ها... ولي من دختر نبودم که سريع تو دلم خالي شه... در عين حال يه حس کنجکاوي مسخره هم داشتم. دوست داشتم بدونم قضيه واقعا چيه... اگه راستش و بخواي بعد از همه ي اين حرفا بايد اعتراف کنم اون پونصد تومن مفت هم خيلي بهم چسبيده بود... فکر کن يه مهموني بري و خوش بگذروني و آخرشم بهت پول بدن... اينو بذار کنار کار معلمي که بايد جون بکني و آخر سر فقط خرج رفت و آمدت و در بياري.
ترلان گفت:
ديگه اين جوريام نيست... من شنيدم خيلي از معلم هاي کنکور خوب پول در مي يارن.
با سر جواب مثبت دادم و گفتم:
درسته... ولي دست توي اين کار زياده. براي کسي که صفر کيلومتره دستمزد بالايي وجود نداره... گفته بودم که! با چند سال صبر کردن مي شد پول خوبي از همون کار در اورد ولي من و بارمان عجول بوديم.
نفسي عميق کشيدم و ادامه دادم:
دو تا مهموني ديگه هم به همين صورت گذشت. تا اين که سايه بهم گفت به يکي از دوستاش که دور و برم مي پلکه محل بدم و کم کم باهاش دوست بشم. گفت هرکاري مي خواي بکن فقط باهاش بهم نزن و سعي کن اعتمادش و جلب کني. منم کاري که گفته بود و انجام دادم. به خاطر سفارش هاي سايه هر طوري بود دختره رو تحمل کردم. توي اون دوران سايه ازم فاصله گرفت. فهميدم که نمي خواد دختره بفهمه صميميتي بين من و سايه ست. بعد يه مدت سايه بهم گفت که توي فلان روز دختره رو بکشونم به خونه اي که خارج شهر بود... همين! بعد از اين که اين پروژه تموم شد دوباره يه پول خوبي از سايه گرفتم. متوجه شدم که ديگه اون دختره بهم زنگ نمي زنه. وقتي سراغش و از سايه گرفتم گفت که دوست پسر اين دختر ازش کينه به دل گرفته بود و مي خواست انتقام بگيره. براي همين اين نقشه رو کشيد. راستش و بخواي باور نکردم.هيچ پسر با عقل و شعوري همچين کاري نمي کنه. دست کم اگه حرفش راست بود نشون مي داد که پسره يه رواني به تمام معنا بود. رضا مي گفت که خيلي در اين مورد کنجکاوي نکنم ولي من به اين موضوع مشکوک شده بودم. خيلي راه هاي ديگه بود که پسره مي تونست انتخاب کنه و عجيبترينش هميني بود که سايه ازش حرف مي زد. فقط اين وسط رضا بود که يه حرفي زد و تونست اين قضيه رو برام توجيه کنه... اين که شايد دوست پسر دختره مي خواست يه بهونه اي براي بهم زدن با دختره پيدا کنه و براي همين با نقشه منو سر راه دختره قرار داد. بعد هم به دختره گفته که دليل اين کارهام و بهم زدنم خيانت تو بوده. باز اين حرف به نظرم يه کم منطقي تر بود. با اين حال از اين کار خوشم نيومد... تصميم گرفتم کنار بکشم.
دوباره داشتم آبريزش بيني پيدا مي کردم. مي دونستم مهلتم براي حرف زدن داره تموم مي شه. براي همين ادامه دادم:
از سايه و پروژه هاي عجيب و غريبش فاصله گرفتم... بارمان که از اولش هم خيلي از سايه خوشش نمي اومد با اين کارم کلي خوشحال شد. تا اين که يه اتفاقي افتاد که همه چيز و تغيير داد... يکي از همسايه هاي دهن لقمون به مامان و بابام گفت که بارمان و ديده که هفته ي پيش دختر خونه اورده. بابام و بارمان هم دعواي بدي سر اين قضيه با هم کردند... بارمان هم وسايلش و جمع کرد و به نشونه ي اعتراض و قهر از خونه رفت. يه مدت خونه ي رضا موند... ولي خب... تا ابد که نمي تونست اونجا بمونه. اي شد که تصميممون براي گرفتن خونه مجردي محکم تر شد. از طرف ديگه کم کم پولي که بارمان داشت ته کشيد. غرورش اجازه نمي داد که برگرده خونه و معذرت خواهي کنه. بابام هم که مي دونست بارمان خونه ي رضاست و بهش بد نمي گذره به التماس هاي مامانم که مي گفت براي آشتي کردن پيش قدم بشه اهميت نمي داد. جو خونه مون حسابي بهم ريخته بود. مامانم بدجوري نگران آرمان بود که تازه وارد دبيرستان شده بود و نمره هاش بد مي شد. مي گفت جو خونه اجازه نمي ده اين بچه درس بخونه... من به بارمان پيشنهاد دادم که فعلا با همون پولي که از سايه گرفته بودم بسازه ولي بارمان دست به اون پول نمي زد و مي گفت ترجيح مي ده سوء تغذيه بگيره و بميره ولي حداقل يه دقيقه رنگ در و ديوار خونه مجرديمون و ببينه. اين شد که فشار و عجله اي که داشتيم باعث شد دوباره به سمت سايه کشيده بشيم...
مکثي کردم. کم کم داشتم حالت تهوع پيدا مي کردم. مي دونستم زمانم داره تموم مي شه. دستي به سرم که هر لحظه دردش بيشتر مي شد کشيدم و گفتم:
سايه نقشش و در مورد ما خيلي حرفه اي بازي کرد. اولش با پول خوب و ماموريت آسون باعث شد مزه ي اين پول بره زير دندونمون... مي ديد که من مثل پسرهاي ديگه اي مثل دانيال بدبخت و بيچاره و محتاج دستش نيستم براي همين ماموريت هاي آسون بهم مي داد... بعد که ديد پول لازم شدم از در ديگه اي وارد شد... گفت اگه بخوام مي تونم دست داداشم و بگيرم و اونم وارد اين کار کنم. اين طوري به قول اون مي تونستيم دو برابر اين درآمد و داشته باشيم. اين شد که بارمان هم وارد اين کار شد... ماموريت هاي عجيبي بهمون مي داد... مثلا مي گفت که با فلان دختر دوست شو... ازش فاصله بگير... بهم بزن... برو خونه ش... توي فلان مهموني فلان کار و بکن... از اين جور کارها... بايد اعتراف کنم با اومدن بارمان خيلي بيشتر از قبل بهم خوش مي گذشت. توي بعضي از مهموني ها که مي شد رضا رو مي برديم...
بي اختيار به خنده افتادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com