#آن_نیمه_دیگر_پارت_185
همون طور که غذا مي خوردم ترلان گفت:
مي خوان ازت توي يه ماموريت استفاده کنند... اوايل بهار يه مهمونيه که بايد توش شرکت کنيم... من و تو و دانيال و راضيه... دانيال مي گه فقط يه مهمونيه ولي به دل من بد اومده.
آهي کشيد و ادامه داد:
تو که نبودي مجبورم کردند توي قتل يکي از درجه دارهاي نيروي دريايي همکاري کنم... اونم درست وسط اتوبان...
سرش و پايين انداخت... ادامه نداد. مي دونستم خيلي حرف توي دلش مونده و مي خواد با کسي درد و دل کنه. گفتم:
بالاخره يه راهي براي رفتن پيدا مي کنيم.
ترلان زيرچشمي نگاهم کرد و گفت:
اينا به خاطر مواد نيست... هست؟ خيلي راحت آدم مي کشند... اونم وسط اتوبان! خيلي راه هاي ديگه براي کشتن اون آدم وجود داشت... اون قدرها بچه نيستم که نفهمم اين کارشون از روي قصد و غرض بوده. شايد مي خواستند با اين کارشون پيامي بدن...
پوزخندي زدم و گفتم:
کسي که اين کار و مي کنه يا خيلي احمقه يا يه نقشه ي حساب شده داره... و شجاعت زياد براي اجراي اين نقشه.
ترلان گفت:
تو قبلا باهاشون همکاري مي کردي... مگه نه؟ يعني هنوز نمي دوني براي کي کار مي کني؟
گفتم:
حاضرم شرط ببندم که حتي خود دانيال نمي دونه دقيقا براي کي کار مي کنه... من که هيچ!
سکوتي بينمون برقرار شد. به اندازه ي ظرفيت معده ي دردناکم غذا خوردم و سيني رو کنار زدم. بين مطرح کردن اون چيزي که توي ذهنم بود و نگه داشتنش ترديد داشتم... کسي رو جز ترلان نمي شناختم که قابل اعتماد باشه... ولي... يعني از پسش بر مي اومد؟
دل و به دريا زدم و گفتم:
مي خوام ترک کنم.
ترلان نگاهم کرد... با ناباوري! ترجيح دادم نگاهم و ازش بگيرم تا توي تصميمم سست نشم. ادامه دادم:
هرچه قدر که بگذره بيشتر به مواد وابسته مي شم... ترک کردنش سخت تر مي شه. الان که درد و خاطره ي خماري هام دقيقا توي ذهنمه بهترين فرصت براي کنار گذاشتن همه چيزه.
ترلان سر تکون داد و گفت:
مي دونم... قبول دارم... بارمانم گفته بود که مي خواي ترک کني ولي...
مکثي کرد و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com