#آن_نیمه_دیگر_پارت_181
دانيال دستي به صورتش کشيد و گفت:
بعد از اين که جون گرفت ترکش مي ديم.
مرد شونه بالا انداخت و گفت:
هرچه قدر بگذره سخت تره مي شه...
دانيال بدون توجه به اون صورتم و بين دستاش گرفت و گفت:
داريم برمي گرديم... مي ريم پيش برادرت... پيش بارمان!
فقط نگاهش کردم. حال نداشتم دهنم و باز کنم. به زور صداش و مي شنيدم. دانيال با حالي آشفته رو به مرد کرد و گفت:
بهت گفتم تند نرو!
مرد گفت:
کار نکردم... فيلمشه آقا... داداشش هم دست خودم بود.
دانيال از جاش بلند شد و گفت:
اين مثل داداشش نيست... داداشش هنوزم که هنوزه جفتک مي ندازه... اين از اولش هم جون نداشت.
چشمام و روي هم گذشتم. دست چپم و باز کردند... هيچ واکنشي نشون ندادم... برگشتن به اون زيرزمين هيچ اميدي بهم نمي داد... دوست داشتم مرگ به سراغم بياد... از گذشته فقط يه چيز به خاطر مي اوردم... نورهاي قرمز و آبي... پسري که با دست توي سرش مي زد... فقط خدا مي دونست چه قدر دوست داشتم توي اون سايه هاي قرمز و آبي محو تو تاريکي گم بشم... جزيي از اون بشم...
******
سرم و روي بالش جا به جا کردم. چشمام و باز کردم. چشمم به دختري با چشم هاي آبي و موهاي قهوه اي ل*خ*ت افتاد که شال مشکي رنگي سر کرده بود. سفيدي بيش از حد صورتش چهره اش رو بي روح کرده بود. با اون چشم هاي بي حالت نگاهم مي کرد. تا ديد چشم هام و باز کردم لبخند زد. با صدايي که بعد از چند روز سکوت در مي اومد گفتم:
ترلان...
لبخندش عميق تر شد. با لحني پر انرژي گفت:
چطوري؟
نمي تونستم جوابش و بدم. حرف زدن خيلي ازم انرژي مي گرفت.
ترلان به ظرف سوپي که توي دستش بود اشاره کرد و گفت:
بايد بخوري.
ناله کردم:
romangram.com | @romangram_com