#آن_نیمه_دیگر_پارت_177
A S K R O B S
روي تخت جا به جا شدم. درد توي کمر و گردنم پيچيد... دستم و کشيدم... به اميد اين که اون روز، روز آزاديم باشه... ولي... سردي دستبند فلزي روي مچم قلبم و مچاله کرد... خيلي تلاش کردم... خيلي سخت... تا جلوي شکسته شدن بغضم رو بگيرم. زيرلب گفتم:
خدايا!... ازت آزاد شدن و نمي خوام... فقط منو بکش و همه چيز و تموم کن.
نگاهي به اطرافم کردم. سيني صبحونه م درست همون جايي بود که ديشب سيني دست نخورده ي شامم قرار داشت... روي يه ميز م*س*تطيلي کوتاه و چوبي! درد معده م داشت ديوونه م مي کرد. خدا مي دونست اين چندمين سيني غذايي بود که بهم چشمک مي زد ولي من تسليمش نمي شدم.
مدتي بود که توي اون اتاق تاريک و کثيف زندوني شده بودم... اتاقي با ديوارهاي بلند که کنج ديوارهاش تار عنکبوت بسته بود و روي موکت سبز رنگش گرد و خاک نشسته بود. توي اتاق فقط يه ميز کوتاه چوبي و يه تخت فلزي با تشک نازک وجود داشت... ديگه يادم نمي اومد چند روز بود که به اون تخت بسته شده بودم.
نگاهم دوباره روي سيني صبحونه لغزيد... صداي معده م بلند شد... احساس کردم آب دهنم راه افتاد... تا به اون روز حس نکرده بودم که پنير با نون لواش بيات و يه ليوان شير چه قدر مي تونه اشتهاآور باشه... م*س*ت بوي پنير شده بودم... ولي... مي دونستم اگه به غذا لب بزنم برگشتنم با خداست.
دستم و به سمت نون دراز کردم... تو دلم گفتم:
فقط يه تيکه ي کوچولو!
ولي... دستم توي هوا متوقف شد... چهره ي اون نيمه ي ديگه م جلوي صورتم جون گرفت... تنها چهره اي توي دنيا که به اندازه ي تصوير توي آينه بهم شبيه بود... مردي با چشم هاي آبي که کنار چشم هاش چين و چروک ظريفي افتاده بود و پايين چشمهاش سياه شده بود... با پوست تيره و لب هايي که کمي به کبودي مي زد... ابروي شکسته و بيني خوش تراش... و اون قد بلند و اندام لاغر...
يه دفعه با دست سيني رو هل دادم... سيني روي زمين افتاد و شير روي موکت اتاق ريخت... سرم و به سمت ديگه اي چرخوندم تا چشمم به پنيري که حتي از روي زمين بهم چشمک مي زد نيفته... به خودم دلداري دادم:
بالاخره تموم شد.
در باز شد. قلبم توي سينه فرو ريخت. بي اختيار خودم و روي تخت مچاله کردم. صداي ضمخت و نحس شکنجه گرم و شنيدم:
باز سيني و انداختي زمين؟
چشمم و بستم تا نگاهم به سيبيل پرپشت مشکي رنگش نيفته. مي دونستم مثل هميشه يه بليز با يقه ي بار پوشيده که موهاي سينه ش و به طرز چندش آوري نشون مي ده. دست زبرش و روي مچ دستم احساس کردم. در کمال تعجب صداي باز شدن قفل دستبند رو شنيدم. چشمام و باز کردم... نگاهي به دستم کردم... آزاد شده بودم.
نيروم و جمع کردم و روي تخت نشستم. سرم گيج رفت. با دست به تشک چنگ زدم ... مي ترسيدم که بيفتم. نفس عميقي کشيدم... سعي کردم آبريزش بينيم و ناديده بگيرم... تمام بدنم مي لرزيد... آهسته از تخت پايين اومدم... ضعيف شده بودم... پاهام تحمل وزنم و نداشت. روي زانو افتادم... دستاي لرزونم و روي زمين گذاشتم... سرم و بلند کردم... دردي توي گردن خشکم پيچيد... خودم و به سمت در کشيدم... نوري که از در نيمه باز بيرون مي اومد نويد ورود به بهشت رو بهم مي داد.. ضربان قلبم بالا رفت... دهنم خشک شده بود... سعي کردم وايستم... نمي تونستم... خودم و به سمت در کشيدم... صداي نفسام توي گوشم مي پيچيد... يه کم ديگه به سمت در رفتم... چشمام سياهي مي رفت... تو دلم گفتم:
خدايا! بذار به در برسم... بعد غش کنم.
يه کم ديگه خودم و به سمت در کشيدم... دستم و دارز کردم. نوک انگشت وسطم چوب در رو لمس کرد... و...
مرد دستم و توي هوا گرفت و خنديد. صداش مو به تنم راست کرد:
ولت نکردم که بري... مي خواستم اون يکي دستت و به تخت ببندم.
دنيا پيش چشمم سياه شد... به خودم که اومدم دوباره روي تخت بودم... نگاهي به دست چپم با اون لکه هاي آبي و سياه روي بازوم و مچ بسته شده به تخت کردم... حتي نا نداشتم که خدا رو صدا کنم...
******
آبريزش بيني داشتم... سرم درد مي کرد... عصبي و کلافه بودم... حرکات عصبي پام کاملا بي اراده بود... تمام بدنم مي لرزيد. زيرلب گفتم:
romangram.com | @romangram_com