#آن_نیمه_دیگر_پارت_174
منم با لحني مشابه لحن خودش گفتم:
عزيزم مي دوني که دوست دارم خبرها رو دنبال کنم.
دانيال لبخندي زد. روزنامه رو آهسته از دستم کشيد و گفت:
از کي تا حالا؟
منم مثل خودش لبخند مليحي زدم و گفتم:
از ديروز تا حالا!
روزنامه رو از دستش بيرون کشيدم و قبل از اين که حرفي بزنه دنبال پژمان راه افتادم و به طبقه ي پايين رفتم. مي دونستم دانيال دوست نداره خيلي در جريان ماجراهايي باشم که دور و برم وجود داره. اين موضوع بيشتر وسوسه ام مي کرد که روزنامه رو بخونم و ببينم چه چيزي اون تو نوشته شده.
روي يه صندلي نشستم و صداي پژمان و از توي رختکن شنيدم که به دانيال مي گفت با مايوي مهمون مشکل داره يا نه... داشت توضيح مي داد که نو اِ و هيچکس تا حالا نپوشيدتش. تو دلم گفتم:
نمي دونه که دانيال براي انجام دادن ماموريتش هر کاري حاضره بکنه... پوشيدن مايو که سهله!
اون دو نفر وارد جکوزي شدند و منم سرم و به روزنامه گرم کردم تا مجبور نباشم به دو تا مرد نيمه برهنه که يکيشون هم دانيال بود! نگاه کنم.
سريع صفحه ي حوادث رو باز کردم. با ديدن اولين خبر قلبم توي سينه فرو ريخت. خبر در مورد کشته شدن سروان راشدي در اتوبان کرج بود. دستم به لرزه در اومد... دهنم خشک شد. لبم و گزيدم... نمي تونستم چشمام و روي متن متمرکز کنم... چشمام و بستم و نفس عميقي کشيدم... چند بار اين کار و تکرار کردم. آروم تر شدم. چشمام و باز کردم. متن رو با سرعت از نظر گذروندم... متوجه شدم که سروان عضو نيروي دريايي ارتش بوده. تو دلم گفتم:
اينا با نيروي دريايي چي کار دارند؟ ... مي خوان از طريق دريا مواد جا به جا کنند؟
يه صدايي توي سرم گفت:
تو که داشتي به اين نتيجه مي رسيدي که اين چيزها ربطي به مواد مخدر نداره!
اون قدر عصبي شدم که نتونستم بقيه ي اخبار رو دنبال کنم. روزنامه اي که توي دستم مچاله شده بود رو پايين اوردم. احتمالا قيافه م خيلي تابلو شده بود چون پژمان پرسيد:
چيزي شده؟
بي اختيار نگاهم روي روزنامه سر خورد. چشمم به صفحه ي ورزش که کنار صفحه ي حوادث بود افتاد. لبخندي تصنعي زدم و گفتم:
منچستر يونايتد... فکر کنم قراره شرطو به دانيال ببازم.
دانيال که بدجوري توي نخ من بود گفت:
فکر نکن عزيزم... مطمئن باش.
بعد رو به پژمان کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com