#آن_نیمه_دیگر_پارت_160
بارمان زيرلب ناسزايي گفت. پوفي کردم و از جام بلند شدم. بارمان گفت:
حتما مي خواد ترلان و ببينه!
رو به من کرد و گفت:
اين چرا اين قدر دور و بر تو مي گرده؟
دوست نداشتم بهش بگم که دانيال قبلا خواستگارم بوده. با شناختي که از بارمان داشتم مي دونستم که اين موضوع رو توي سر دانيال مي کوبه. دوست نداشتم براي اين آدم کينه اي دوباره عقده تراشي بکنم. براي همين چيزي نگفتم.
شالم و روي سرم مرتب کردم. دانيال با ديدن من پوزخندي زد و گفت:
هنوزم اين لچک و از سرت برنمي داري؟ يادم نمي ياد که خيلي به اين چيزها پايبند بوده باشي.
راست مي گفت... نبودم ولي اين طوري جلوي اون مردهاي غريبه احساس راحتي بيشتري مي کردم. به سردي گفتم:
کارت و بگو.
راضيه همون طور که خرامان جلو مي اومد از اتاق کار يه صندلي براي دانيال اورد. دانيال بدون اين که نگاهش کنه با دست بهش اشاره کرد که سالن و ترک کنه. نشست. بعد لبخندي بهم زد و گفت:
نظرت راجع به يه ماموريت مشترک چيه؟ من... تو ... رادمان... راضيه...
ابرو بالا انداختم و گفتم:
رادمان؟
دانيال خنديد و گفت:
اوه... مطمئن باش من نمي کشمش... حيف صورت به اون خوشگليه که به اين زودي ها زير خاک بره. فعلا کارش دارم...
خيلي خوب معني فعلا ي که گفته بود و مي دونستم. پوزخندي زدم و آهسته گفتم:
همه ي خرخونيات توي دانشگاه براي همين بود؟ براي اين که با علمت زندگي مردم و سياه کني؟
دانيال هم در جوابم پوزخند زد و گفت:
تو با علمت چي کار کردي؟ آمارتو دارم... مي دونم همين علمي که ازش حرف مي زني و بردي ور دل مامانت و خونه نشين شدي. خوشم مي ياد... خوب شعار مي دي...
چيزي نگفتم... دانيال کت قهوه اي رنگش و مرتب کرد و گفت:
ببين ترلان! هرکسي رو براي يه کاري ساختن... هرکسي روحيات خاص خودش و داره... مثلا تو رو اصلا براي خون و خون ريزي و خشونت نساختن... تو به درد اين کارها نمي خوري... منم مي خوام يه لطفي بهت کنم و به جاي اين که دنبال کارهاي آزاردهنده بفرستمت، با خودم همراهت کنم که هم حواسم بهت باشه و هم يه سري کار سطح بالاتر و لطيف تر انجام بدي... نظرت چيه؟
romangram.com | @romangram_com