#آن_نیمه_دیگر_پارت_158


پليس دنبالمون بود... اگه گاز نمي دادم الان جفتمون گوشه ي بازداشتگاه بوديم.

تو دلم گفتم:

الهي اين بارمان روز خوش نبينه... اگه پليس نمي رسيد بايد چه بهونه اي مي اوردم؟ تا من باشم با حرف هاي اين پسره ي شيطون صفت وسوسه نشم.

دانيال با دست پيشونيش و گرفت و گفت:

واي... چرا نمي شه يه ماموريت... فقط يه ماموريت بدون خراب کاري انجام بشه.

اعتراض کردم:

من که کارم و درست انجام دادم...

رحيم گفت:

آقا مهم اينه که ماموريت انجام شد...

دانيال سر تکون داد و گفت:

مهم اين نيست که انجام شد... مهم اينه که چطور انجام شد... اون از ماشين که وسط خيابون ول شد... اينم از عکسي که ازتون گرفته شد... خوب شد اين دختره تغيير قيافه داده بود...

ماشين يه جاي خلوت متوقف شد. ون سياه منتظرمون بود. از اين که قرار بود از شر دانيال خلاص بشم خوشحال بودم... سوار ون شدم و چشمام و تا رسيدن به مقصد بستم... توي وجود خودم دنبال چيزي گشتم که به خاطر همکاري توي قتل سروان تسکينم بده... چيزي پيدا نکردم... بغضم توي گلوم شکست...





=========



******

بارمان سيگاري آتيش زد و گفت:

صد و چهل تا؟

سر تکون دادم و گفتم:

فکر کنم همين حدودا باشه...


romangram.com | @romangram_com