#آن_نیمه_دیگر_پارت_140


مرد! حالا يه معتاد عوضي داره به من مي گه مرد به کي مي گن.

بارمان جلوم ايستاد... هنوز مجيد و نشونه گرفته بود. مرد گفت:

تمومش کنيد... بارمان اسلحه تو تحويل بده.

بارمان دستش و جلو برد و گفت:

بايد ببينم اون دستمال چيه... بعدش تحويلش مي دم.

مجيد با سر به من اشاره کرد و گفت:

چرا از خودش نمي پرسي؟

بارمان سکوت کرد. مرد دوم اسلحه ي بارمان و مجيد از دستشون کشيد. مجيد و بارمان با نفرت بهم نگاه مي کردند.

مرد دستبندي از توي جيبش در اورد و گفت:

دانيال تصميم مي گيره که باهات چي کار کنه.

دستبند و به دستم زد و منو سمت ماشين کشيد. مجيد موتورها رو توي زمين خاکي کشيد و همون جا ولشون کرد. هنوزم کاپشن سفيد توي دستش بود. دستمال و توي جيب کاپشن گذاشت. به بارمان اشاره کرد که پشت فرمون بشينه. خودش جلو نشست. مرد دوم هم کنار من نشست...

سرم و به شيشه تکيه دادم...تو دلم خدا رو شکر کردم که بارمان شر به پا نکرده بود. به نظرم اصلا عاقلانه نبود که توي يه زمين خاکي و خالي با دو تا مرد گردن کلفت درگير بشيم.

تو دلم گفتم:

خدايا! چرا؟... چرا من اين قدر بدشانسم؟ حداقل به خاطر ترلانم که شده بهم رحم مي کردي... حالا چي کار کنم؟

نفسم و با صدا بيرون دادم... تو دلم گفتم:

يعني دختره چند درصد اون نوشته ها رو يادش مي مونه؟ اصلا پايين هاي نوشته رو خونده يا وقتي بالاش و خوند هل شد و سريع خواست که پياده شه؟ از جايي که من نحس و بدشانسم حتما هيچي يادش نمي مونه....

سرم اون قدر درد مي کرد که نمي تونستم چشمم و باز نگه دارم. نگاه نگران بارمان و از توي آينه روي خودم احساس مي کردم... نه داد مي زد و نه عصبي بود... سکوت کرده بود... از سکوتش مي ترسيدم... مي شناختمش... مي دونستم خيلي طول نمي کشه که به حرف بياد... مي دونستم اين سکوت ها معمولا مقدمه ي انفجارهاي تاريخي بارمان مي شن.

نفهميدم چطور به زيرزمين رسيديم... فقط مي دونستم که قلبم يه لحظه هم آروم نگرفته بود و دستام هم بدجوري مي لرزيد... بايد منتظر مجازاتم مي موندم... اين تاواني بود که بايد مي دادم... ولي عجيب بود که من راضي بودم... جون يه آدم... يه دختر شونزده ساله ... رو نجات داده بودم... هنوزم ته دلم اميد داشتم.

******

مجيد کاپشن و کنار دست دانيال گذاشت و گفت:

به جز اين دستمال ها موبايلش هم توي جيبش بود.


romangram.com | @romangram_com