#آن_نیمه_دیگر_پارت_138
اينجا که نمي تونم دور بزنم. يه کم جلوتر بريم مي اندازم توي فرعي ها و مي رسونمتون.
سريع گفت:
ممنون آقا! من همين جا پياده مي شم.
به خيابون مورد نظر رسيده بوديم. شلوغ بود. شانس فرار کردن داشت. سرم و به نشونه ي تاييد براش تکون دادم و گفتم:
مي خوايد که دوباره براتون مشکل پيش بياد؟ خب من مي رسونمتون.
دختر زير گريه زد و گفت:
آقا نگه داريد!
گفتم:
چرا اين طوري مي کني؟ آروم باش... بذار تا ايستگاه تاکسي برسونمت.
چشمم به آينه افتاد. موتور مجيد خيلي بهمون نزديک بود. يه دفعه دختر در و باز کرد. ناخودآگاه روي ترمز زدم . بوق ماشين پشت سري بلند شد. دختر از ماشين بيرون پريد و به سمت لاين مخالف دويد. يه دفعه سر و کله ي دو تا موتور سوار پيدا شد.
از شدت هيجان از ماشين بيرون پريدم. صداي بوق ماشين هاي پشت سريم بلند شده بود. مجيد به سمت دختر روند. صداي فرياد چند نفر از عابرهاي پياده رو شنيدم. بي اختيار يه گام به سمتش برداشتم. يه لحظه فکر کردم مي خواد زيرش کنه. مجيد چنگ زد و کاپشن دختره و چسبيد. دختر جيغي کشيد و دنبال موتور روي زمين کشيده شد. مجيد موتور و نگه داشت. دختر با زرنگي دستش و از توي آستين کاپشنش در اورد و دويد. مرد موتوري که کلاه کاسکت قرمز داشت به سمتش دويد. دختر خودش و جلوي يکي از ماشين هاي لاين مخالف انداخت. صداي ترمز توي فضا شنيده شد... قلبم توي سينه فرو ريخت. کاپوت ماشين به پاي دختر خورد. دختر چنگي به کاپوت زد و زمين خورد.
راننده پياده شد. چند نفر از عابرهاي پياده به سمت دختر دويدند. صداي بوق ماشين ها بلند شده بود. کم کم راننده ها داشتند پياده مي دند. احساس خطر کردم. مجيد داد زد:
بريم... بريم... کنسل شد.
سريع سوار ماشين شدم.چند نفر به سمت دختر رفتند... يه عده از ماشين پياده شدند... دو نفر به سمت موتور مجيد دويدند...
دنبال مجيد به راه افتادم. اولين چيزي که توي آينه ديدم موتور دوم بود که پشت سرم مي اومد. يه کم ماشين و به سمت چپ کج کردم... چشمم به آينه بود. ديدم که مردم دور دختر و گرفتند و کمکش کردند که بلند شه... نفس راحتي کشيدم. يه دفعه اون فشار از روم برداشته شد.دوست داشتم با صداي بلند زير خنده بزنم. به زور لب و لوچه م و کنترل کردم و احساساتم و سرکوب کردم... موفق شده بودم. بالاخره يه راه فرار درست کرده بودم... يه درز کوچيک... يه شکاف!
نفسم و با صدا بيرون دادم. احساس سبکي مي کردم. تو دلم به دختر زرنگ بازپرس راشدي احسنت گفتم.
قلبم هنوز محکم به سينه م مي زد... ولي از شدت خوشحالي! به خودم گفتم:
مي تونم ثابت کنم که بي گ*ن*ا*هم. اصلا شايد سايه بلوف زده باشه. شايد شهرام زنده باشه. رضا شاهده که من حاضر نشدم هيچ جوري با سايه کنار بيام. اگه اين باند و لو بدم شايد بتونم بي گ*ن*ا*هيم و ثابت کنم. اون روز هل شدم و به حرف سايه گوش دادم... امروز نبايد بچگي کنم. نبايد قاطي جرم و جنايت هاي اين باند بشم... در اين صورت هيچ وقت نجات پيدا نمي کنم... غرق مي شم.
متوجه شدم که مسيرمون به جاده ي کرج نمي خوره. در عوض به سمت يکي از زمين هاي خالي و خاکي خارج از شهر رفتيم... زميني وسيع که پر از درخت هاي کاج بود. اخم کردم... ماجرا چي بود؟ ماشين و پشت موتور مجيد پارک کردم. مجيد به زمين خاکي اشاره کرد. پياده شدم. سرم و در مقابل سوز سردي که مي اومد پايين انداختم. دنبال بارمان رفتم. دونه هاي برف به پيشوني و موهام مي خورد. خواستم شالم و جلوي بينيم بکشم که ياد خودکار افتادم. بالاخره مجيد ايستاد. مردي که کلاه کاسکت قرمز داشت هم کلاهش و در اورد و کنار مجيد ايستاد. رو به بارمان کردم و گفتم:
من خراب کاري نکردم. دختره خل و چل بود. همين که نفسش جا اومد گفت که مي خواد پياده شه.
بارمان با نگراني گفت:
romangram.com | @romangram_com