#آن_نیمه_دیگر_پارت_134


بارمان طوري مظلومانه نگاهم کرد که اصلا به قيافه ش شيطونش نمي اومد. گفت:

دوست ندارم جلوي چشمم پرپرت کنند. کارت و درست انجام بده.

در همين موقع موبايلش زنگ زد. از غرغرها و ناسزاهاي زيرلب بارمان متوجه شدم که دانيال پشت خطه. بارمان به سوال هاي دانيال جواب کوتاه مي داد. نگاهم به ثانيه شمار چراغ قرمز بود. فکرم پيش نقشه م بود. زيرچشمي به بارمان نگاه کردم... بايد چي کار مي کردم؟ متوجه شدم که چشم بارمان به ماشين سمت چپمونه. به سمت ماشين چرخيدم. چهار تا دختر جوون و خوش تيپ با موهاي تيره و آرايش هاي چشم گير کنارمون پارک کرده بودند. دوباره به سمت بارمان چرخيدم. با خنده به يکي از دخترها چشمک زد. صداي الو الو گفتن هاي دانيال و از اون طرف خط مي شنيدم. سقلمه اي به بارمان زدم... حتي توي اون موقعيت هم سر و گوشش مي جنبيد... بلافاصله به خودش اومد و همون طور که انتظار داشتم گفت:

هان؟

آهسته خنديدم... آخه اين پسر چرا اين طوري بار اومده بود؟

چند دقيقه ي بعد به خيابون خلوت رسيديم. نفسم توي سينه حبس شده بود. نگاهي به خيابون کردم. يه مدرسه ي راهنمايي پسرونه اون طرف خيابون بود که اون وقت شب تعطيل بود. چند جاي خيابون ساختمون هاي در حال ساخت قرار داشتند. در اين بين خونه هايي هم بودند که چراغ بعضي هاشون روشن بود. نمي دونم از باريدن برف بود يا بدشانسي دختر بازپرس راشدي که پرنده توي خيابون پر نمي زد. شدت بارش برف از کرج کمتر بود ولي توي نور چراغ هاي روشن خيابون مي ديدم که يه جاهايي کنار خيابون نشسته... صداي جريان آب توي جوي آب تنها صدايي بود که اون سکوت و مي شکست.

سر يه خيابون فرعي که به اون خيابون ختم مي شد نگه داشتم. موبايل بارمان زنگ زد. بعد از يه مکالمه ي چند ثانيه اي از ماشين پياده شد و گفت:

حواست و جمع کن... تو موفق مي شي... مي دونم... از پسش بر مي ياي.

به چشم هاي نگرانش نگاه کردم. براي اين که بهش اطمينان بدم پلکام و روي هم فشردم و گفتم:

نگران نباش.

با بدبيني نگاهي به شالم کرد... ضربان قلبم اوج گرفت. نگاهش روي ساعتم موند. سري تکون داد و در ماشين و بست.

نگاهي به اطراف ماشين کردم. مي دونستم ميکروفون کار گذاشتند. مي ترسيدم به صداي نفس هام که تند شده بود هم دقيق شده باشند. با دست چپم محکم فرمون و گرفتم. نقشه ي خيابون و پيش خودم مرور کردم. هيچ جاي امن و شلوغي به نظرم نرسيد... به جز... خيابوني که چند دقيقه ازمون فاصله داشت و معمولا توي اين ساعت ها شلوغ و پر رفت و آمد بود... بايد قبل از اين که به اونجا برسيم کار و تموم مي کردم... مي دونستم توي هواي برفي خيابون ها شلوغ تر مي شه و اين به نفعم بود.

هر ثانيه اي که مي گذشت اضطراب منم بيشتر مي شد... ضربان قلبم بالاتر مي رفت. دماي دستام پايين تر مي اومد و ذهنم کمتر از قبل کار مي کرد. دوست داشتم چند بار نفس عميق بکشم و خودم و آروم کنم ولي دوست نداشتم کسايي که به صدام گوش مي کردند اين صدا رو بشنود و فکر کنند که دارم به خاطر اين ماموريت قبضه روح مي شم. زمان به سرعت مي گذشت و نقشه اي که پيش خودم کشيده بودم هنوز کامل نشده بود... هنوز تصميم قطعي نگرفته بودم... با اميدواري به ياد اين جمله ي دانيال افتادم که گفته بود بارمان و به تخت مي بنده و مجبورش مي کنه ترک کنه. يه فکري به شدت آزارم مي داد... اين که اين باند منو بعد از نقشه شون در مورد اون دختر چهارده ساله بازم مي خوان يا کلکم و مي کنند؟ تصميم نهايي رو گرفتم... من بايد اين کار و مي کردم.

بارمان و مجيد کلاه مشکي رو روي سرشون کشيدند. بارمان ترک موتور نشست. در همين موقع سر و کله ي يه موتور ديگه پيدا شد. کلاه کاسکت قرمز رنگي سر مرد بود. با سر به بارمان و مجيد اشاره اي کرد. بعد به سمت خيابون اومد و پشت داربست يکي از ساختمون هاي در حال ساخت متوقف شد.

بارمان با سر اشاره اي بهم کرد... ماموريت شروع شده بود.

صداي گوشخراش موتور توي کوچه ي فرعي پيچيد. چيزي نگذشت که ازم دور شدند و به اون سمت کوچه رفتند.

روي فرمون ضرب گرفته بودم. داشتم توي ذهنم جمله هايي که بهش احتياج داشتم و رديف مي کردم. نفس عميقي کشيدم و تو دلم گفتم:

من موفق مي شم... مي دونم که مي شم!

نفهميدم زمان چطور گذشت. يه لحظه با شنيدن صداي جيغ دختري به خودم اومدم. دوباره صداي موتور بلند شده بود و لحظه به لحظه بهم نزديک تر مي شد. مطمئن شدم که سوژه ي مورد نظرمون نزديک شده. ماشين و روشن کردم. چشمام و تنگ کردم و به کوچه چشم دوختم... احساس مي کردم قلبم توي دهنمه و اگه کاري نکنم ممکنه از دهنم بيرون هم بزنه.

بالاخره دختر بازپرس راشدي توي تيررس نگاهم قرار گرفت. کاپشن سفيد و مقنعه ي مشکي داشت. بارمان که ترک موتور نشسته بود چنگي به بازوي دختر زد و اونو سمت خودش کشيد. دختر جيغ بلندي زد و خودش و کنار کشيد. موتور متوقف شد. بارمان پياده شد. دختره رو به سمت موتور کشيد. مجيد دستش و روي دهن دختره گذاشت. حتي از اون فاصله مي تونستم حس کنم که دختره داره قبضه روح مي شه. داشتند به زور دختره رو سوار مي کردند.

سريع از ماشين پياده شدم و پامو روي آسفالت خيس گذاشتم. با سرعت به سمتشون دويدم و داد زدم:


romangram.com | @romangram_com