#آن_نیمه_دیگر_پارت_130


حماقت نکني ها! مامور برامون گذاشتند و حتي تعداد نفسامون هم مي شمرند. فهميدي؟ اگه خراب کني بدجوري تنبيه ت مي کنند... يه جوري که روزي صد بار آرزوي مرگ کني.

چيزي نگفتم. اصلا حرفاش و نمي شنيدم. توي نخ نقشه ي خودم بودم... اگه قلبم محکم توي سينه م مي زد در ارتباط با دستمال توي جيبم بود... اگه سرماي دستام کاملا با سرماي هوا بي ارتباط بود به خاطر نقشه م بود.

به کوچه ي تاريک نگاه کردم. سر کوچه يه چراغ برق داشت. همه ي خونه هاي توي کوچه به سبک خونه اي بودند که ما توش ساکن بوديم. کوچه به سمت پايين شيب داشت و از وسطش يه جوي آب رد مي شد. کمي اون طرف تر از خونه يه مغازه بود که کرکره شو پايين کشيده بودند.

به سمت بالاي کوچه رفتيم. هوا داشت تاريک مي شد. کم کم دونه هاي درشت برف شروع به باريدن کردند. به بخاري که از دهنم خارج مي شد نگاه کردم. بيني م کاملا بي حس شده بود. دوست داشتم شال گردن و جلوي دهنم بگيرم... واقعا بهش احتياج داشتم ولي نمي تونستم ريسک کنم و جاي خودکار و لو بدم. توي اون لحظه حتي به بارمان هم اعتماد نداشتم...

وارد خيابوني شديم که به خاطر سردي هوا و باريدن برف خلوت بود. بيشتر مغازه ها بسته بودند و فقط يه نونوايي که دو سه تا مشتري داشت باز بود. سه چهار تا پسر نوجوون هم به ديوار تکيه داده بودند و سيگار مي کشيدند. توي خيابون فقط يه تويوتاي قديمي قهوه اي با يه پيکان سفيد رنگ پارک بود. محله ي قديمي و خلوتي به نظر مي رسيد.

بارمان آهسته گفت:

آخر اين خيابون برات يه ماشين گذاشتند. وقتي به خيابون مورد نظر رسيديم از ماشين پياده مي شم و سوار موتور مي شم ولي حواست باشه که برات مامور گذاشتند و چهار چشمي مراقبتن.

با تعجب گفتم:

موتور؟ تو سوار موتور مي شي؟

بارمان حرفم و اصلاح کرد و گفت:

ترک موتور مي شينم.

پوزخندي زدم و گفتم:

پس کلاس ملاست چي شد؟

بارمان با صدايي که اوج ياس و دلشکستگيش و نشون مي داد گفت:

کلاس! همون موقع که از خونه زدم بيرون همه ش از بين رفت... يه آدم معتاد... اونم از نوع هروئيني... اونم ازنوع تزريقيش مگه کلاس ملاس سرش مي شه؟... حداقل اگه آيس يا کُک مصرف مي کردم يه چيزي!... اي بابا... هيچي از اون روزها نمونده... اون روزهايي که يه چروک کوچيک روي تي شرتم مي افتاد کل خونه رو روي سرم مي ذاشتم...

آهي کشيد و سکوت کرد... قلبم به درد اومد... با تموم وجودم دوست داشتم به روزهاي گذشته برگردم... ولي عجيب بود... عجيب بود که راضي بودم... از اين که يه بار ديگه داشتم کنار بارمان راه مي رفتم... يه بار ديگه کنار کسي راه مي رفتم که برخلاف همه ي آدم هاي ديگه حرفام و مي فهميد... کسي که اگه درد کشيديم باهم کشيديم... اگه سختي کشيديم ، با هم پشت سرش گذاشتيم... دوست داشتم اون خيابون تا ابد ادامه داشته باشه و بتونم کنار بارمان راه برم و باهاش صحبت کنم... حتي اگه زير اون برف و توي اون سوز و سرما باشه.

دو تا لبه ي کتم و بهم نزديک کردم و از سرما به خودم لرزيدم. سرم و پايين انداخته بودم تا سوزي که مي اومد صورتم و اذيت نکنه... هرچند که کم کم صورتم هم داشت از شدت سرما يخ مي زد و بي حس مي شد.

نگاهي به چراغ روشن خونه هايي کردم که سر نبش بودند.حس مي کردم خانواده هايي خوشبخت توي اون خونه ها زندگي مي کنند... حداقلش اين بود که پيش هم بودند... مثل من خانواده اي از هم پاشيده نداشتند... مثل مني نبودند که مادرم گوشه ي آسايشگاه افتاده بود، برادر دوقلوم معتاد هروئيني بود و خودم به جرم قتل دوستم تحت تعقيب بودم... با حسرت به اون خونه هاي کلنگي درب و داغون نگاه کردم و گفتم:

بعضي وقت ها فکر مي کنم حق با مامان بود. شايد پول حروم وارد مالمون شد که خانواده مون اون طور از هم پاشيد و از اوج خوشبختي به بدبختي رسيديم.

بارمان خنديد و گفت:

همچين اوجي هم نداشت ها! نکنه دلت براي پس سري هايي که تو بچگي از بابا مي خورديم تنگ شده؟


romangram.com | @romangram_com