#آن_نیمه_دیگر_پارت_127

پوزخندي زدم و گفتم:

دختر يه مامور پليس مسلما کلي از باباش در مورد مسائل توي جامعه نصيحت شنيده. مطمئن باش که به خاطر چشم و ابروي يه پسر سوار ماشينش نمي شه.

بارمان خنديد و گفت:

بسپرش به من! يه کاري مي کنم که با کله شيرجه بزنه توي ماشينت.

لحظه به لحظه نگران تر مي شدم و اضطرابم بيشتر مي شد. گفتم:

فکر مي کردم اين ماموريت منه... نه تو!

بارمان دستش و روي شونه م گذاشت و گفت:

فقط مي خوان مطمئن بشن که مي تونند بهت اعتماد کنند... همين! براشون مهم نيست که اين کار چه جوري انجام بشه... فقط براشون مهمه که انجام بشه.

کم کم ضربان قلبم داشت بالا مي رفت. اصلا دلم راضي نبود که يه دختر شونزده ساله رو اسير اين آدم ها کنم... اونم فقط به خاطر اعتياد برادرم و مسائل شخصي خودم... دوست داشتم دختره رو به يه نحوي نجات بدم... يه جوري که خودمم گير نيفتم. يه جوري که نفهمند من فراريش دادم... از تهديد دانيال مي ترسيدم. دوست نداشتم جون خودم و توي خطر بندازم ولي... نمي خواستم به سر وسط جرياني سقوط کنم که سال ها پيش بهم ثابت شده بود چه قدر مي تونه خطرناک باشه.

بارمان نگاهي به ساعتش انداخت. سر تکون داد و گفت:

بريم!

نفسم و بيرون دادم و به خودم گفتم:

بايد قبل از اين که ماموريت شروع بشه يه کاري بکنم... بايد يه فکري بکنم.

نه به فکر نقشه اي بودم که بارمان توي سرش داشت و نه به اين فکر مي کردم که چطور ماموريت و درست انجام بدم... فقط داشتم به اين موضوع فکر مي کردم که چطور دختره رو فراري بدم.

دنبال بارمان راه افتادم. ايستاد تا چند تا تذکر به رويا بده. نگاهي به اطراف کردم. ترلان و اون دور و برها نمي ديدم. ظاهرا شامش و تموم کرده بود و رفته بود. تو دلم گفتم:

اي کاش اين ماموريت و الان بهم نمي دادند... شايد باباي ترلان کاري کرده باشه. شايد اميدي به بازگشتمون باشه. شايد باباش بتونه ثابت کنه که من شهرام و نکشتم... دوست ندارم همه ي پل هاي پشت سرم و خراب کنم... ولي... اگه دست گروه رو بشه چي؟ اون وقت بارمان چي مي شه؟... نبايد دستشون بهش برسه.

بارمان با سر بهم اشاره کرد که حرکت کنيم. به سمت در زيرزمين رفتيم. بارمان قفل در و باز کرد. دستمال و از توي جيبم در اوردم و يه بار ديگه روي جاي زخم کشيدم. ظاهرا که زخمش بسته شده بود. ديگه خون نمي اومد.

همين که در باز شد و نسيم خنک به صورتم خورد فکري به ذهنم رسيد... قلبم توي سينه فرو ريخت. اين کار ديوونگي بود ولي... تنها راه چاره بود. يه لحظه بين خواستن و نخواستن گير کردم. به خودم گفتم:

واقعا اين چيزيه که مي خوام؟

تنها چيزي که باعث مي شد شک به دلم راه بدم بارمان بود... برادرم... وقتي يادم مي افتاد که براي چي اين طور سقوط کرده و بين اين آدم ها گم شده... ولي... برادرم برام عزيز بود ولي نبايد به خاطر اون آدم هاي ديگه رو به خطر مي انداختم... خودم... ترلان... و اون دختر شونزده ساله.

يه دفعه تصميمم و گرفتم. روي شونه ي بارمان زدم و گفتم:

من مي رم دستشويي!

romangram.com | @romangram_com