#آن_نیمه_دیگر_پارت_117
عصباني بودم... دوست داشتم گريه کنم... رادمان بهم بي احترامي کرده بود... از بارمان و اون نگاه پر از وسوسه اش وحشت داشتم... دانيال خوردم کرده بود... مجبور به همکاري با اين بي همه چيزها شده بودم... واي خدا! چه قدر معده م درد مي کرد... چشمام و از دردش بستم... تو دلم گفتم:
اي کاش بارمان جاي رادمان بود... اين طوري خيلي بهتر بود... اون وقت مي تونستم روش حساب کنم... از رادمان هيچ بخاري بلند نمي شه.
توي اون شرايط دنبال کسي مي گشتم که بهش تکيه کنم... حداقل کسي و مي خواستم که بتونم دو کلمه باهاش حرف بزنم و درد دل کنم و بپرسم حالا بايد چي کار کنيم... و اميدوار باشم که جوابي به جز طفره رفتن بشنوم...
يه صدايي توي سرم گفت:
چه نيازي به کس ديگه اي داري؟
چشمام و باز کردم... از خودم پرسيدم واقعا چرا ما دخترهاي ايراني هميشه دنبال يه تکيه گاهيم؟ چرا بهمون بر مي خوره که بهمون مي گن ضعيف ولي تا توي دردسر مي افتيم منتظريم يکي بياد و دستمون و بگيره؟... چرا؟ خب پس راسته که ضعيفيم... آدم قوي هميشه سعي مي کنه خودش خودشو جمع و جور کنه... منم توي اون شرايط ناخودآگاه به سمت رادمان کشيده مي شدم... هم مرد بود و هم مشکل مشترکي با من داشت ولي... نبايد اين کار و مي کردم... مگه من چي کم داشتم؟ مي تونستم روي پاي خودم بايستم... تو دلم گفتم:
احتياج به هيچکس ندارم... احتياج به هيچ مردي ندارم... خودم از پس خودم بر مي يام... من که سنم کمتره و دخترم خيلي قرص و محکم تر از اون بچه سوسولم...
ياد مهارت خودم توي رانندگي افتادم... زمينه اي که مردها خيلي توش ادعا داشتند... نه... من احتياجي به کسي نداشتم... به هيچکس...
چشمام و دوباره روي هم گذاشتم... ياد حرف هاي دانيال افتادم... بغض کردم... چرا بايد اين قدر ضعيف باشم؟ چرا مجبور شدم تسليم بشم؟ ولي... بايد چي کار مي کردم؟ اصلا اعتقاد نداشتم که ما زن ها ضعيف آفريده شديم... فقط اي کاش مادرهامون به جاي سفره آرايي و آشپزي بهمون درس قوي بودن مي دادند... درس زن بودن... .
******
بارمان سيگاري روشن کرد و گفت:
تو فقط بايد رحيم و سوار کني و دنبال اون ماشين بيفتي. فقط وقتي که ماموريتت تموم شد گير نيفت. فهميدي؟ کار سختي نيست.
اخم کردم و گفتم:
يعني چي؟
بارمان پکي عميق به سيگارش زد و دودش و بيرون داد. نيم نگاهي بهم کرد و گفت:
چي يعني چي؟ تو فقط بايد رحيم و برسوني.
پوفي کردم. بارمان يه پوشه بهم داده بود که توش پرينت يه ايميل بود و نوشته بود که بايد چي کار کنم. چند بار خونده بودمش... مشخصات يه پژو پرشياي سفيد رنگ و توش نوشته بود. کروکي مسير رفت و برگشت هم توي ورقه هاي جداگونه قرار داشت... ولي من گيج شده بودم. زيرچشمي نگاهي به بارمان کردم که روي تخت شلوغ پلوغش لم داده بود و با خونسردي اعصاب خوردکني سيگار مي کشيد. اضطراب داشتم و ذهنم درگير چند تا مسئله بود. تکيه م و به ديواري دادم که روش عکس خال کوبي بارمان حک شده بود. دستي به پيشونيم کشيدم و گفتم:
همين؟ من و براي همين مي خواستين؟ براي اين که رحيم و برسونم؟
بارمان روي تخت غلتي زد. دست چپش و تکيه گاه سرش کرد. پوزخندي زد و گفت:
مي خواي همين اول کار بفرستنت که رئيس و جا به جا کني؟ مي دوني چه قدر طول مي کشه که به يه عضو جديد اعتماد کنند؟ من که چند ساله توي اين کارم هنوز حتي اسم رئيس و هم نمي دونم.
با ناباوري نگاهش کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com