#آن_نیمه_دیگر_پارت_115
نگاه رادمان به در بسته ي اتاق بارمان بود. آهسته گفتم:
من وقت نکردم ماجرا رو براي بابام بگم.
رادمان برگشت و با نااميدي نگاهم کرد... از ته دلش آه کشيد. با دست چشماشو ماليد. نگاهش... رفتاراش... اخمش... نشون مي داد که خيلي آشفته و نگرانه. به نظرم در مقايسه با يه پسر بيست و پنج شيش ساله ضعيف بود و اون طوري که ازش انتظار داشتم قوي نبود. با اين حال توي اون لحظه درکش مي کردم. خودمم احساس اونو داشتم. قلبم توي دهنم بود... دستام يخ زده بود... و از اين که قبول کرده بودم همکاري کنم پشيمون بودم.رادمان سرش و پايين انداخت و آهسته گفت:
پس ديگه هيچي...
اوج ياس و نااميدي رو مي تونستم از توي صداش تشخيص بدم. اخم کرده بود و چشماش پر از درد و نگراني بود.
آهسته تر از قبل گفتم:
ولي به برادرم يه چيزهايي گفتم. شماره ي رضا رو بهش دادم و گفتم که اگه اتفاقي افتاد اين شماره رو به بابام بده.قبل از اين که تصادف کنم و اين طور گرفتار بشم به بابام زنگ زدم و بهش گفتم که يه اتفاقي افتاده و دارم مي رم تا ببينمش.
رادمان آهسته سرش و بلند کرد. برق اميد و مي تونستم از توي نگاهش بخونم. به چشم هاي خوش حالت و خوشرنگش نگاه کردم و گفتم:
مطمئنم بابام با رضا حرف مي زنه. مي دونم که براي نجات دادنمون هرکاري که بتونه مي کنه.
لبخند کمرنگي بهش زدم. رادمان نفسش و با صدا بيرون داد و چيزي نگفت. هنوزم آشفته و ناراحت به نظر مي رسيد ولي چشماش برقي از اميد داشت. دوست داشتم بيشتر باهاش حرف بزنم. اون تنها کسي بود که توي اون جمع مي تونستم بهش اعتماد کنم... مثل خودم بود... شرايط منو داشت. از لحن صحبت کردنش که هميشه در نهايت ادب و احترام بود خوشم مي اومد. از طرف ديگه من آدم پرحرفي بودم و نمي تونستم همه چي و توي خودم نگه دارم. هميشه مسائلي که پيش مي اومد و سريعا به گوش آوا مي رسوندم. براي اين که مکالمه اي رو که رادمان ميلي به ادامه دادنش نداشت و ادامه بدم گفتم:
بارمان برادر بزرگترته؟
رادمان لبخند کمرنگي زد و گفت:
آره... ده دقيقه بزرگ تره.
بي اختيار لبخند زدم... برام جالب بود. توي دوران دبيرستان با دو تا دختر دوقلو همکلاسي بودم. دخترهاي کم حرف و گوشه گيري بودند. اصلا نمي تونستم اون دو تا رو از هم تشخيص بدم. تنها راهي که براي تشخيص دادنشون پيدا کردم رنگ متفاوت جامدادي هاشون بود. به شوخي بهشون مي گفتم که جامدادي هاشون و با خودشون همه جا ببرن تا من بتونم تشخيصشون بدم... ولي رادمان و بارمان... در عين شباهتي که با هم داشتند خيلي با هم فرق مي کردند... زيبايي و جذابيت رادمان خيره کننده بود ولي تنها چيزي که به صورت بارمان جذابيت مي داد برق چشماي آبيش بود... آبي نگاه رادمان آدم و بي اختيار آروم مي کرد... ولي توي چشماي بارمان هميشه برقي از شيطنت وجود داشت... عين يه وسوسه مي موند... بي اختيار ضربان قلب آدم و دستکاري مي کرد.
توي سکوت به زيرزمين نگاه مي کردم... وقتي ياد حرف هاي دانيال مي افتادم پشتم تير مي کشيد. تک تک جمله هايي که گفته بود توي ذهنم بود... چه قدر راحت به خاطر جنسيتم تحقيرم کرده بود... دوست داشتم به چيز ديگه اي فکر کنم... دوست داشتم اون ترس و وحشتي که با وجود رفتن دانيال هنوز توي وجودم بود و دور بريزم... از شانس بدم توي اون لحظه فقط رادمان و داشتم که باهاش حرف بزنم... اونم که ساکت بود... انگار توي فکر بود.
نتونستم جلوي کنجکاويم و بگيرم و از اين فرصت به دست اومده استفاده نکنم. پرسيدم:
کارشون چيه؟ مواد مخدر؟
رادمان يه کم فکر کرد... آهسته گفت:
اين طور مي گن.
فهميدم که مطمئن نيست. پوزخندي زدم و گفتم:
دانيال مهندسي شيمي خونده... احتمالا همين طوري وارد باندشون شده.
رادمان با کنجکاوي نگاهم کرد. شونه بالا انداختم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com