#آن_نیمه_دیگر_پارت_101

با تعجب گفتم:

اينترنتي؟ مگه چند سالشه؟

بارمان نگاهش و ازم دزديد و گفت:

چهارده سال.

دستي به صورتم کشيدم... اعصابم بهم ريخت. معده م تير کشيد... با عصبانيت گفتم:

تو جدا مي خواي دختر چهارده ساله رو بکشي؟

بارمان سريع گفت:

من کي گفتم مي خوايم بکشيمش؟ فقط مي خوايم گروگان بگيريمش براي اين که باباش و مجبور کنيم يه کاري بکنه.

با همون عصبانيت و ناراحتي گفتم:

دختر کيه؟

تا بارمان خواست دهنش و باز کنه و حرف بزنه در باز شد.



رويا وارد اتاق شد و گفت:

نمي خواي با اين دختره حرف بزني؟

بارمان نچ نچي کرد و گفت:

اين احساس مسئوليتت منو کشته! چه قدر نگرانشي! من هنوز نمي دونم باهاش چي کار دارند... اگه راضي نشه که به درد رئيس نمي خوره... راضي کردنش هم کار من نيست. فردا يه کاري براش مي کنم.

رويا شونه بالا انداخت و گفت:

فکر کنم تو بهتر مي توني راضيش کني.

بارمان نيم نگاهي به من کرد. با سر به رويا اشاره کرد که از اتاق بيرون بره. رو بهم کرد و گفت:

بيا بريم...

اخم کردم و گفتم:

من براي چي بيام؟

romangram.com | @romangram_com